نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
حس کنجکاوی تام به عنوان گزارشگر تحریک شده بود. محتاطانه از روٹ پرسید:
- تو چه گفتی؟
- من چیزی نگفتم. از کجا بدانم یارو مأمور وصول مالیات با دیون عقب افتاده و یا طلبکار نیست. به او گفتم نمی توانم مطمئن باشم. میگفت او و دخترش به هیچ وجه با هم کنار نمی آیند. می دانست که دخترش چهار ماه پیش به مینیاپولیس آمده. میگفت زنش مریض است و بیتابی میکنده می خواست قبل از اینکه او بمیرد، جبران کند.
تام بی معطلی گفت:
- از نظر من مزخرف گفته. امیدوارم اطلاعاتی به او نداده باشی.
روث با لحنی مطمئن گفت:
- به هیچ وجه. تنها چیزی که به او گفتم این بود که اسم دخترش را بگوید تا اگر آن زن جوان را بین مشتریها دیدم، از او بخواهم به خانه زنگ بزند.
- اسم او را به تو گفت؟ یا گفت که کجا زندگی میکند؟
- نه.
- به نظرت عجیب نمی آید؟
- آن مرد گفت متشکر می شود اگر به دخترش نگویم که او دنبالش میگردد. میگفت نمیخواهد دخترش را دوباره ناامید کند. دلم برایش سوخت، چشمانش پر از اشک شده بود.
تام فکر کرد: اگر فقط یک چیز در مورد آلیس کارول بدانم این است که با مادرش تفاهم دارد و از آن آدم هایی نیست که بداند مادرش در حال مرگ است و به او پشت کند.
سپس احتمالی دیگر به ذهن او خطور کرد که بسیار وسوسه کننده بود: اگر او در مورد سوابق خانوادگی اش حقیقت را نگفته باشد، شاید آن

صفحه 237 از 366