40
تام لینج خیال داشت جمعه شب بعد از اتمام نمایشنامه با دختر دایی اش لبی تر کند و گپی بزند. اجرای نمایش در مینیاپولیس تمام شده بود و تام می خواست از کیت خداحافظی کند و در عین حال امیدوار بود کیت او را سر حال بیاورد.
از وقتی آلیس کارول به او گفته بود که مردی دیگر در زندگی اش هست، اصلا دل و دماغ نداشت و ظاهر امر نشان میداد دست به هر کاری میزند، عوضی از آب در می آید. تهیه کننده ی برنامه چندین بار می بایست به او اشاره میکرد که پیش نویس برنامه را بردارد. خودش هم متوجه شده بود که وسط مصاحبه با بعضی ها اصلا حوصله ندارد.
یکشبنه شب افتتاحیه ی نمایشنامه ای جدید در تئاتر شهر بود و تام وسوسه شد به آلیس زنگ بزند و او را برای دیدن نمایشنامه دعوت کند. حتی در ذهن خود مرور کرد که چه بگوید: «این مرتبه می توانی آخرین برش پیتزا را تو بخوری.»
جمعه شبه تام تصمیم گرفت به باشگاه برود و مدتی ورزش کند. قبل از ساعت یازده کیت را نمی دید و کاری دیگر نداشت تا انجام دهد.
به خودش گفت که اگر بخت یارش باشد و آلیس به باشگاه بیاید، شاید سر
تام لینج خیال داشت جمعه شب بعد از اتمام نمایشنامه با دختر دایی اش لبی تر کند و گپی بزند. اجرای نمایش در مینیاپولیس تمام شده بود و تام می خواست از کیت خداحافظی کند و در عین حال امیدوار بود کیت او را سر حال بیاورد.
از وقتی آلیس کارول به او گفته بود که مردی دیگر در زندگی اش هست، اصلا دل و دماغ نداشت و ظاهر امر نشان میداد دست به هر کاری میزند، عوضی از آب در می آید. تهیه کننده ی برنامه چندین بار می بایست به او اشاره میکرد که پیش نویس برنامه را بردارد. خودش هم متوجه شده بود که وسط مصاحبه با بعضی ها اصلا حوصله ندارد.
یکشبنه شب افتتاحیه ی نمایشنامه ای جدید در تئاتر شهر بود و تام وسوسه شد به آلیس زنگ بزند و او را برای دیدن نمایشنامه دعوت کند. حتی در ذهن خود مرور کرد که چه بگوید: «این مرتبه می توانی آخرین برش پیتزا را تو بخوری.»
جمعه شبه تام تصمیم گرفت به باشگاه برود و مدتی ورزش کند. قبل از ساعت یازده کیت را نمی دید و کاری دیگر نداشت تا انجام دهد.
به خودش گفت که اگر بخت یارش باشد و آلیس به باشگاه بیاید، شاید سر