39
کیت با لحنی مجاب کننده گفت:
- بانی، این اداها را در نیاور. میدانی که باید از جین خوشت بیاید. او پرستار توست. من و پدر و نانا خیال داریم برای شام به نیویورک برویم. دیر برنمیگردیم. به تو قول میدهم. حالا مامانت باید لباس بپوشد.
کیت با حالتی افسرده و چهره ای غمزده دخترش را نگاه کرد.
- یادت باشد نانا قول داده هفته ی دیگر که لیسی زنگ زد، بگذارد تو هم با او حرف بزنی.
جی کراواتش را میبست. چشمان کیت به او افتاد و با نگاهش التماس کرد که او هم چیزی به دخترش بگوید.
جی با حالتی ذوق زده گفت:
- بانی، یک عقیده ی جالب. چه کسی دلش می خواهد بشنود؟
بانی حتی سرش را بلند نکرد.
کیت داوطلب شد:
- من میخواهم.
- خیال دارم وقتی لیسی برگشت فقط او و بانی را به دیسنی لند بفرستم. چطور است؟
کیت با لحنی مجاب کننده گفت:
- بانی، این اداها را در نیاور. میدانی که باید از جین خوشت بیاید. او پرستار توست. من و پدر و نانا خیال داریم برای شام به نیویورک برویم. دیر برنمیگردیم. به تو قول میدهم. حالا مامانت باید لباس بپوشد.
کیت با حالتی افسرده و چهره ای غمزده دخترش را نگاه کرد.
- یادت باشد نانا قول داده هفته ی دیگر که لیسی زنگ زد، بگذارد تو هم با او حرف بزنی.
جی کراواتش را میبست. چشمان کیت به او افتاد و با نگاهش التماس کرد که او هم چیزی به دخترش بگوید.
جی با حالتی ذوق زده گفت:
- بانی، یک عقیده ی جالب. چه کسی دلش می خواهد بشنود؟
بانی حتی سرش را بلند نکرد.
کیت داوطلب شد:
- من میخواهم.
- خیال دارم وقتی لیسی برگشت فقط او و بانی را به دیسنی لند بفرستم. چطور است؟