نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
داده بود:
- بله، زن جوان بیست و شش ساله ای برای من کار میکرد که خیال داشت جواز کار معاملات املاک بگیرد اما چون بچه دار شده بود رفت.
ساندی پرسیده بود که آیا کسی را به جای آن زن آورده اند؟ و جوابی که پس از مدتی مکث گرفته بود برایش جالب بود جواب نه تایید بود و نه انکار. خانم رویس بالاخره گفته بود:
- یک نفر را در نظر دارم.
بله... او در گروه سنی بیست و پنج تا سی و پنج بود.
وقتی ساندی به ادینا رسید خودرواش را در توقفگاه سوپرمارکت جلوی بنگاه رویس پارک کرد. حدود بیست دقیقه آنجا نشست تا منطقه را بررسی کند. بغل دست بنگاه یک اغذیه فروشی بود که رفت و آمد زیادی داشت. فروشگاه ابزارآلات بلوک پایینی هم شلوغ بود. به هر حال او ندید که کسی وارد بنگاه شود یا از آن بیرون بیاید.
بالاخره ساندی از خودرو خارج شد از خیابان گذشت با تأنی از مقابل بنگاه رد شد و نگاهی عادی به داخل انداخت. سپس ایستاد و وانمود کرد اعلامیه ای را که روی پنجره نصب شده بود می خواند.
به این ترتیب توانست میزی را در اتاق انتظار ببیند. مجموعه ای کاغذ به طور مرتب روی هم جمع شده بود که نشان میداد جایش همانجاست. در دفتر عقبی، زنی درشت هیکل و مو خاکستری پشت میزی نشسته بود.
ساندی تصمیم گرفت داخل شود.
***
وقتی صدای زنگ آویخته از بالای در ورودی به صدا در آمد،

صفحه 228 از 366