باید از دست چپش هم کمک بگیرد. بعد از آن صبح وحشتناک که زنگ در را جواب داد و فهمید پلیس به سراغش آمده است... خوب، از آن لحظه تاکنون، تک تک سالهای عمر هفتاد و چهار ساله اش را احساس کرده است.
ذهنش را به آن زمان برگرداند. مضطربانه به یاد آورد: به ایزابل زنگ زدم. چقدر یکه خورد وقتی فهمید دو روز قبل از مرگ هیثر، راننده ای به ماکس زده و فرار کرده. تا آن موقع خیال می کردم مرگ او تصادف بوده.
و به یاد آورد که ایزابل از او پرسیده بود آیا می تواند حدس بزند ماکس و هیثر در چه موردی با هم حرف زده اند؟
ماکس همیشه میگفت که حرفه ی او ایجاب میکند حرفهای زیادی بشنود اما در ضمن آدم یاد میگیرد که باید دهانش را ببندد. لوتی سرش را تکان داد و فکر کرد: خوب، حتما او قانون شکنی کرده و چیزی را به هیثر بروز داده که به قیمت جانش تمام شد.
لوتی سعی کرده بود به ایزابل کمک کند. هرچه می دانستم به او گفتم. گفتم که هرگز هیثر را از نزدیک ملاقات نکرده بودم. فقط با عده ای همسن و سال خودم به دیدن نمایشنامه «دوست پسر» رفتم که هیثر در آن بازی میکرد. سپس برای او گفته بود که مدتی بعد از آن، روزی با همان گروه به تفرجگاهی در *کتزکیلز* رفته و در آنجا برای دومین و آخرین بار هیثر را دیده بود. او به یاد آورد: من جلوتر از بقیه راه می رفتم. زوجی را در لباس اسکی دیدم که دستشان را دور کمر یکدیگر انداخته بودند و مثل دوکبوتر عاشق به نظر می رسیدند. من هیثر را شناختم اما مردی را که همراهش بود نشناختم. و همان شب ماجرا را برای
ذهنش را به آن زمان برگرداند. مضطربانه به یاد آورد: به ایزابل زنگ زدم. چقدر یکه خورد وقتی فهمید دو روز قبل از مرگ هیثر، راننده ای به ماکس زده و فرار کرده. تا آن موقع خیال می کردم مرگ او تصادف بوده.
و به یاد آورد که ایزابل از او پرسیده بود آیا می تواند حدس بزند ماکس و هیثر در چه موردی با هم حرف زده اند؟
ماکس همیشه میگفت که حرفه ی او ایجاب میکند حرفهای زیادی بشنود اما در ضمن آدم یاد میگیرد که باید دهانش را ببندد. لوتی سرش را تکان داد و فکر کرد: خوب، حتما او قانون شکنی کرده و چیزی را به هیثر بروز داده که به قیمت جانش تمام شد.
لوتی سعی کرده بود به ایزابل کمک کند. هرچه می دانستم به او گفتم. گفتم که هرگز هیثر را از نزدیک ملاقات نکرده بودم. فقط با عده ای همسن و سال خودم به دیدن نمایشنامه «دوست پسر» رفتم که هیثر در آن بازی میکرد. سپس برای او گفته بود که مدتی بعد از آن، روزی با همان گروه به تفرجگاهی در *کتزکیلز* رفته و در آنجا برای دومین و آخرین بار هیثر را دیده بود. او به یاد آورد: من جلوتر از بقیه راه می رفتم. زوجی را در لباس اسکی دیدم که دستشان را دور کمر یکدیگر انداخته بودند و مثل دوکبوتر عاشق به نظر می رسیدند. من هیثر را شناختم اما مردی را که همراهش بود نشناختم. و همان شب ماجرا را برای
*