نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
بنابراین برایت نامه نوشتم. مطمئنم شنیده ای که هیثر در دسامبر گذشته در تصادف کشته شد. البته مرگ او برای همه ی ما فقدانی عظیم است ولی طرز مردن او بخصوص برای من زجرآور است. وقتی آپارتمانش را جمع و جور می کردم، یادداشتهای روزانه اش را پیدا کردم. در آن اشاره کرده بود که قصد دارد تو را ببیند. این مربوط به پنج روز قبل از مرگش بوده. البته بعد از آن هیچ چیز در مورد قرار ناهارش با توننوشته، ولی یکی دو مورد دیگر در یادداشتهایش هست که نشان می دهد خیلی پریشان بوده ولی به طور واضح ننوشته چه چیزی زجرش می داده است. ماکس، تو تا پانزده سالگی هیثر در رستوران جیمی کار میکردی و بهترین سر پیشخدمتی بودی که او تا به حال داشته است، و من میدانم جیمی چقدر از رفتن تو متاسف است. یادت می آید وقتی هیثر دو ساله بود، چطور با هزار دوز و کلک او را می نشاندی تا تصویرش را روی دیوار بکشند! هیثر تو را دوست داشت و به تو اعتماد می کرد. تمام امید من این است که تو را دیده و درد دل کرده باشد. در هر صورت، ممکن است لطفا به من زنگ بزنی؟ من در آپارتمان هیثر هستم. شماره تلفنم ۲۲۳۷-۵۵۵ است.
ایزابل وارینگ
لوتی نامه را در کشو گذاشت و به سوی میز رفت، فنجان قهوه اش را برداشت و متوجه شد دستش به قدری میلرزد که برای نگه داشتن فنجان

صفحه 222 از 366