37
*لوتی هافمن* هر روز صبح هنگام صرف صبحانه، روزنامه های نیویورک را می خواند. به مدت چهل و پنج سال، او و *ماکس* هر دو با هم روزنامه های صبح را می خواندند. اما یک سال و اندی بود که او بتنهایی این کار را میکرد. هنوز نمی توانست باور کند که ماکس صبح یکی از روزهای اوایل دسامبر برای پیاده روی روزانه ی خود از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته بود.
در صفحه ی سوم روزنامه ی دیلی نیوز، مطلبی توجه او را جلب کرد: «دریچارد پارکر که برای سوال و جواب در مورد قتل ایزابل وارینگ احضار شده بود ناپدید شده است.»
لوتی مضطرب شد: چه بلایی سر او آمده؟ او صندلی اش را عقب زد و به سراغ میز تحریرش در اتاق نشیمن رفت. از کشوی وسطی، نامه ای را که ایزابل وارینگ روز قبل از مرگش برای ماکس نوشته بود بیرون آورد و یک بار دیگر آن را خواند:
ماکس عزیز:
سعی کردم امروز به تو زنگ بزنم، اما شماره ی تو ثبت نشده.
*لوتی هافمن* هر روز صبح هنگام صرف صبحانه، روزنامه های نیویورک را می خواند. به مدت چهل و پنج سال، او و *ماکس* هر دو با هم روزنامه های صبح را می خواندند. اما یک سال و اندی بود که او بتنهایی این کار را میکرد. هنوز نمی توانست باور کند که ماکس صبح یکی از روزهای اوایل دسامبر برای پیاده روی روزانه ی خود از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته بود.
در صفحه ی سوم روزنامه ی دیلی نیوز، مطلبی توجه او را جلب کرد: «دریچارد پارکر که برای سوال و جواب در مورد قتل ایزابل وارینگ احضار شده بود ناپدید شده است.»
لوتی مضطرب شد: چه بلایی سر او آمده؟ او صندلی اش را عقب زد و به سراغ میز تحریرش در اتاق نشیمن رفت. از کشوی وسطی، نامه ای را که ایزابل وارینگ روز قبل از مرگش برای ماکس نوشته بود بیرون آورد و یک بار دیگر آن را خواند:
ماکس عزیز:
سعی کردم امروز به تو زنگ بزنم، اما شماره ی تو ثبت نشده.
*Lottie Hoffman<br />*Max