نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
لیسی متوجه شده بود بعد از آخرین ملاقاتش با تام، هر شب وقتی بالاخره به خواب می رود، رؤیایی مبهم از او می بیند. در این رویاها، زنگ در آپارتمان او به صدا در می آمد، او در را می گشود و تام مانند آن شب از پشت اف اف میگفت: «نه، آلیس، آقای لینچ است.»
اما در سومین شب، رؤیای او متفاوت بود این بار وقتی تام به انتهای راهرو رسید، در آسانسور باز شد و کورتیس کالدول با سلاحی که پشت سر تام را نشانه گرفته بود، از آن بیرون آمد.
آن شب، لیسی با فریاد از خواب پرید. در رؤیایش سعی کرده بود به تام هشدار دهد و او را به داخل آپارتمان بکشد و در را قفل کند تا هر دو در امان باشند.
در این حال و هوای مرارت بار، کار با می لی سنت رویس برایش لذتبخش بود. بنا به دعوت خانم رویس، چند بار همراه او بیرون رفته بود تا خانه هایی را به مشتری نشان دهند یا موقعیت خانه های تازه فهرست شده را بررسی کنند.
خانم رویس به او گفت:
- اگر با منطقه آشنایی پیدا کنی برایت جالب تر خواهد بود. آیا تا به حال شنیده ای که می گویند معامله ی ملک بستگی به موقعیت محل دارد؟
موقعیت محل، موقعیت محل... در مانهاتان منظره ی دیدنی پارک و رودخانه به قیمت آپارتمان می افزاید. لیسی دلش می خواست درباره ی معاملات قبلی و بعضی مشتریهای عجیب و غریبی که طی سالها با آنان روبرو شده بود حرف بزند ولی افسوس که نمی توانست.
سخت ترین اوقات او شبها بود شبهایی طولانی و تهی پیش رو داشت. پنجشنبه شب تصمیم گرفت بتنهایی به سینما برود. سالن سینما نیمه پر بود و بیشتر صندلیها خالی. اما درست قبل از شروع فیلم، مردی از پایین راهرو آمد، از ردیف او گذشت، به دور و بر نگاهی کرد و یکراست به سراغ صندلی پشت

صفحه 218 از 366