نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
36

لیسی بوضوح می دانست که دیگر نباید به باشگاه بدنسازی برود، چون در این صورت با تام لینچ روبرو می شد و با اینکه به او گفته بود کسی در زندگی اش وجود دارد، مطمئن بود اگر او را در باشگاه ببیند نیز نمی تواند به بیرون رفتن با او تن در دهد. به هیچ وجه نمی توانست بپذیرد که باز هم راست و دروغ سر هم کند و قصه های ساختگی به هم ببافد.
هیچ شکی نبود که لیسی او را دوست داشت و دلش میخواست با او معاشرت کند. می توانست مجسم کند که پشت میزی روبروی تام نشسته و بشقاب پاستا و لیوانی شراب قرمز جلویشان است و او درباره ی مادر و پدرش و کیت و جی و بچه ها حرف میزند.
آنچه را نمی توانست تحمل کند سر هم کردن داستان در مورد مادری بود که در انگلستان زندگی میکرد یا در مورد مدرسه ای که هرگز پایش به آنجا نرسیده بود و در مورد دوست پسری که وجود خارجی نداشت.
کیت نولز گفته بود که تام عاشق نیویورک است و بالاخره سر از آنجا در میاورد. لیسی دلش میخواست بداند او تا چه حد در مورد نیویورک اطلاعات دارد و مجسم میکرد که چقدر لذت بخش است که او را با یکی از تورهای جک فارل به شرق و غرب شهر ببرد.

صفحه 217 از 366