نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
شهادت بدهد که ریک بعدازظهر همان روزی که هیثر لندی مرد در استو بوده.
پاندز پرسید:
- چه موقع منتظرش هستید
- سر ظهر.
- تقریبا وقتش است، من می روم. دلم نمی خواهد مرا ببیند.
سپس دستش را برای خداحافظی تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
ساعت دوازده و ربع و بعد دوازده و نیم شد. ساعت یک، اسلون به بنگاه پارکر و پارکر زنگ زد. به او گفتند از وقتی ریک برای رسیدن به قرار ساعت ده و نیم خود رفته، هنوز برنگشته است.
صبح روز بعد، معلوم شد ریک پارکر به طور داوطلبانه یا به گونه ای دیگر غیب شده است.

صفحه 216 از 366