چهار پایه ی پشت پیشخوان که آشپزخانه را از ناهارخوری جدا میکرد نشست.
متوجه چراغ کوچکی شد که در انتهای پیشخوان قرار داشت و پایi اش شبیه قوری بود. آن را کاملا به خاطر می آورد.
هیثر آن را از یک فروشگاه دست دوم فروشی در خیابان هشتادم غربی خریده و به او گفته بود: «این چراغ علاءالدین من است. دستم را روی آن میمالم و آرزو میکنم.» سپس آن را در دست گرفته و ورد خوانده بود:«ای غول مقتدر، آرزوی مرا برآورده کن. کاری کن نقشی را که دلم میخواهد و آن را تمرین کرده ام، به من بدهند. اسم مرا نفر اول فهرست قرار بده و معروفم کن.»
سپس بالحنی نگران گفته بود:
- و نگذار بابا از دستم عصبانی شود اگر بفهمد بدون اجازه ی او می خواهم رهن کنم، عصبانی میشود
و بعد با اخم رو به ریک کرده و گفته بود:
- این پول مال خودم است. یا دست کم خودش به من گفت که هر طور دوست دارم خرجش کنم اما در عین حال می دانم که او دلش می خواهد در مورد محل زندگی من نظر مثبت داشته باشد. وقتی فهمید می خواهم دانشگاه را ول کنم و به اینجا بیایم و مستقل باشم، به قدر کافی نگران شد.
سپس دوباره خندیده بود. هیثر خنده ای دلنشین داشت. ریک به یاد آورد که او دوباره به چراغ دست کشید و گفت: .
- شاید هم کوتاه بیاید. شرط میبندم پیدا کردن این چراغ جادو علامت این است که اوضاع روبراه میشود.
ریک به چراغی که حالا روی پیشخوان بود، نگاه کرد. سپس آن را برداشت و دکمه ی روشنش را فشار داد.
متوجه چراغ کوچکی شد که در انتهای پیشخوان قرار داشت و پایi اش شبیه قوری بود. آن را کاملا به خاطر می آورد.
هیثر آن را از یک فروشگاه دست دوم فروشی در خیابان هشتادم غربی خریده و به او گفته بود: «این چراغ علاءالدین من است. دستم را روی آن میمالم و آرزو میکنم.» سپس آن را در دست گرفته و ورد خوانده بود:«ای غول مقتدر، آرزوی مرا برآورده کن. کاری کن نقشی را که دلم میخواهد و آن را تمرین کرده ام، به من بدهند. اسم مرا نفر اول فهرست قرار بده و معروفم کن.»
سپس بالحنی نگران گفته بود:
- و نگذار بابا از دستم عصبانی شود اگر بفهمد بدون اجازه ی او می خواهم رهن کنم، عصبانی میشود
و بعد با اخم رو به ریک کرده و گفته بود:
- این پول مال خودم است. یا دست کم خودش به من گفت که هر طور دوست دارم خرجش کنم اما در عین حال می دانم که او دلش می خواهد در مورد محل زندگی من نظر مثبت داشته باشد. وقتی فهمید می خواهم دانشگاه را ول کنم و به اینجا بیایم و مستقل باشم، به قدر کافی نگران شد.
سپس دوباره خندیده بود. هیثر خنده ای دلنشین داشت. ریک به یاد آورد که او دوباره به چراغ دست کشید و گفت: .
- شاید هم کوتاه بیاید. شرط میبندم پیدا کردن این چراغ جادو علامت این است که اوضاع روبراه میشود.
ریک به چراغی که حالا روی پیشخوان بود، نگاه کرد. سپس آن را برداشت و دکمه ی روشنش را فشار داد.