نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
ضربه های درون سرش شدت بگیرد.
پدرش گفت:
- ریک. گمان میکنم لازم به تذکر نباشد که هر چه زودتر دست ما از این آپارتمان کوتاه شود، احتمال اینکه جیمی بفهمد...
- میدانم، پدر.
سپس ریک صندلی اش را عقب کشید و گفت:
- باید بروم
***
- متاسفانه این دقیقا همان چیزی است که میخواهم. اما می دانم وقتی تنها هستم، ممکن نیست بتوانم حتی لحظه ای را با خیال راحت در اینجا سر کنم. دایم یادم می افتد که چطور زنی بیدفاع در اینجا به دام افتاد و کشته شد.
شرلی فوربز تصمیم خودش را وقتی اعلام کرد که همراه ریک به اتاق خوابی پا گذاشت که ایزابل در آنجا به قتل رسیده بود. همه چیز در آپارتمان سر جایش بود. او به دور و بر نگاهی انداخت و گفت:
- از طریق اینترنت تمام روزنامه هایی را که در مورد قتل نوشته بودند، بررسی کردم.
سپس صدای خود را طوری اهسته کرد که انگار می خواهد رازی را بر ملا کند و گفت:
- از آنچه دستگیرم شد، ظاهرا خانم وارینگ سرش را بالای تخت حایل کرده بوده.
چشمان فوربز از پشت عینک ته استکانی اش گشاد شده بود. او به تخت اشاره کرد و گفت:

صفحه 212 از 366