نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
میترکد. فکر کرد: زیاد مشروب میخورم. باید کمش کنم. شب قبل سری به مشروب فروشی های مورد علاقه اش زده بود. آیا اتفاقی افتاده؟ او سر در گم بود به طور مبهم به خاطر آورد که هر چند جزو برنامه اش نبود، سر از رستوران لندی در آورده بود. دلش میخواست تصویر هیثر را روی دیوار ببیند.
فکر کرد: یادم رفته بود نقاشیها را پاک کرده اند. آیا وقتی آنجا بودم، حرکتی احمقانه از من سر زد؟ آیا چیزی در مورد نقاشیها گفتم؟ با در مورد هیثر؟
آخرین چیزی که امروز ممکن بود لازم داشته باشد، ملاقات با اسلون بعد از رفتن به آپارتمان هیثر بود. اما از هیچ راهی نمیتوانست قرارش را با شرلی فوربز به هم بزند. فوربز گفته بود از راه مطب دکتر به آنجا میرود. در ضمن می دانست اگر پدرش بفهمد یک مشتری دیگر را از دست داده اند، چه مصیبتی گریبانش را میگیرد.
- ریک.
او سرش را بلند کرد و آر. جی پارکر بزرگ را دید که با ابروان در هم کشیده جلوی میز ایستاده است. پدرش گفت:
- دیشب به رستوران لندی رفته بودم. جیمی میگفت به هر قیمتی هست دلش می خواهد آپارتمان به فروش برسد. به او گفتم که تو یک مشتری پر و پا قرص پیدا کرده ای. او گفت از ششصد هزار دلاری که قرار بوده، یکصد هزار دلار کم میکند تا از شر آن خلاص شود.
ریک گفت:
- الان میخواستم برای ملاقات با خانم فوربز بروم، پدر.
و از نهنش گذشت: خداوندا، آر.جی دیشب در رستوران لندی بوده. اگر تصادفا با او روبرو میشدم چه؟ و تصور این مساله باعث شد

صفحه 211 از 366