دارد پا پیش بگذارد.
و سونسون فقط گفته بود:
- سخت نگیر، آلیس. خونسرد باش.
در واقع، سونسون با طرز حرف زدنش لیسی را که سهل است، می توانست شیر ماده را هم آرام کند، که البته به دلیل حرفه اش بود.
لیسی در راه بازگشت، در زمین های دیگر نیز ترس به دلش افتاده بود. می ترسید یکی از کارمندان بالدوین به سراغ مادرش یا کیت برود تا مطمئن شود لیسی محل اقامتش را بروز نداده است. میدانست آنان می توانند در عرض یک دقیقه از زیر زبان مادرش حرف بکشند. او به هیچ وجه نمی تواند آنان را فریب دهد. برخلاف من، او در دروغگویی ماهر نیست. میدانم که اگر بالدوین بفهمد مادرم میداند من کجا هستم، بلافاصله جایم را عوض می کند. من دیگر طالت ندارم همه چیز را از نو شروع کنم. از این گذشته، حالا من نیمه کاری دارم و دست کم زندگی ام شبیه زندگی شده.
- آلیس، خیال نداری تعارفم کنی بیایم تو؟ بهتر است این کار را بکنی چون خیال رفتن ندارم.
و در چنین حال و هوایی تام را ملاقات کرده بود.
لیسی سعی کرد زورکی لبخند بزند و گفت:
- خواهش میکنم بیا تو. از دیدنت خوشحالم، تام. همین الان میخواستم برای خودم مشروب بریزم. بشدت به آن احتیاج دارم. تو هم می خواهی؟
تام کتش را در آورد و آن را روی صندلی پرت کرد و گفت:
- خوشحال میشوم. چطور است افتخار ریختن مشروب را به من بدهی. بطری در یخچال است؟
- نه. راستش داخل پستویی است که پشت آشپزخانه ی باشکوه من است.
و سونسون فقط گفته بود:
- سخت نگیر، آلیس. خونسرد باش.
در واقع، سونسون با طرز حرف زدنش لیسی را که سهل است، می توانست شیر ماده را هم آرام کند، که البته به دلیل حرفه اش بود.
لیسی در راه بازگشت، در زمین های دیگر نیز ترس به دلش افتاده بود. می ترسید یکی از کارمندان بالدوین به سراغ مادرش یا کیت برود تا مطمئن شود لیسی محل اقامتش را بروز نداده است. میدانست آنان می توانند در عرض یک دقیقه از زیر زبان مادرش حرف بکشند. او به هیچ وجه نمی تواند آنان را فریب دهد. برخلاف من، او در دروغگویی ماهر نیست. میدانم که اگر بالدوین بفهمد مادرم میداند من کجا هستم، بلافاصله جایم را عوض می کند. من دیگر طالت ندارم همه چیز را از نو شروع کنم. از این گذشته، حالا من نیمه کاری دارم و دست کم زندگی ام شبیه زندگی شده.
- آلیس، خیال نداری تعارفم کنی بیایم تو؟ بهتر است این کار را بکنی چون خیال رفتن ندارم.
و در چنین حال و هوایی تام را ملاقات کرده بود.
لیسی سعی کرد زورکی لبخند بزند و گفت:
- خواهش میکنم بیا تو. از دیدنت خوشحالم، تام. همین الان میخواستم برای خودم مشروب بریزم. بشدت به آن احتیاج دارم. تو هم می خواهی؟
تام کتش را در آورد و آن را روی صندلی پرت کرد و گفت:
- خوشحال میشوم. چطور است افتخار ریختن مشروب را به من بدهی. بطری در یخچال است؟
- نه. راستش داخل پستویی است که پشت آشپزخانه ی باشکوه من است.