- آقای سونسون؟
تام با لحنی طعنه آمیز و در عین حال رسمی گفت:
- نه آلیس، من هستم، آقای لینچ! میتوانم بیایم بالا؟
***
وقتی لیسی در را باز کرد و چشم تام به او افتاد، از حالت چهره اش فهمید که حال و روز او از خودش بدتر است. رنگش پریده بود مردمک چشمانش گشاد بود و تقریبا گیج و گنگ به نظر می رسید. تام وقت را با مقدمه چینی تلف نکرد و بالحنی نگران و مضطرب پرسید:
- انگار طوری شده. چه شده آلیس؟
لیسی با دیدن هیکل چهار شانه و رسایی که چهارچوب در را پوشانده بود و نگرانی مشهود در چشمان و تمامی حالات او، و پی بردن به اینکه به دنبال او میگشته است، تقریبا دچار اختلال مشاعر شد.
تام صدایش کرد و آلیس حواسش جا آمد. دست کم توانست تا حدی خود را مهار کند. در فاصله ی بیست دقیقه ای که از محل تماس تلفنی تا جلوی آپارتمانش گذشته بود او عقده اش را بر سر جرج سونسون خالی کرده بود:
- بالدوین چه مرگش است؟ به او اطلاعات به درد بخور میدهم، تازه یک چیزی هم طلبکار است. با من مثل جنایتکارها رفتار می کند. برای حرفم ارزش قایل نیست. انگار من بچه هستم. من میتوانم به شهر خودم برگردم و در خیابان پنجم راه بیفتم و یک اعلامیه در دست بگیرم که: ایهالناس، ریک پارکر آدم خوبی نیست. یک عوضی لوس است که حتما بلایی سر هیثر لندی آورده. وقتی هیثر بیست سالش بود و به نیویورک آمد، با او آشنا شد و تا چهار سال بعد هم مثل سگ از او می ترسید هر کس اطلاعی در این مورد
تام با لحنی طعنه آمیز و در عین حال رسمی گفت:
- نه آلیس، من هستم، آقای لینچ! میتوانم بیایم بالا؟
***
وقتی لیسی در را باز کرد و چشم تام به او افتاد، از حالت چهره اش فهمید که حال و روز او از خودش بدتر است. رنگش پریده بود مردمک چشمانش گشاد بود و تقریبا گیج و گنگ به نظر می رسید. تام وقت را با مقدمه چینی تلف نکرد و بالحنی نگران و مضطرب پرسید:
- انگار طوری شده. چه شده آلیس؟
لیسی با دیدن هیکل چهار شانه و رسایی که چهارچوب در را پوشانده بود و نگرانی مشهود در چشمان و تمامی حالات او، و پی بردن به اینکه به دنبال او میگشته است، تقریبا دچار اختلال مشاعر شد.
تام صدایش کرد و آلیس حواسش جا آمد. دست کم توانست تا حدی خود را مهار کند. در فاصله ی بیست دقیقه ای که از محل تماس تلفنی تا جلوی آپارتمانش گذشته بود او عقده اش را بر سر جرج سونسون خالی کرده بود:
- بالدوین چه مرگش است؟ به او اطلاعات به درد بخور میدهم، تازه یک چیزی هم طلبکار است. با من مثل جنایتکارها رفتار می کند. برای حرفم ارزش قایل نیست. انگار من بچه هستم. من میتوانم به شهر خودم برگردم و در خیابان پنجم راه بیفتم و یک اعلامیه در دست بگیرم که: ایهالناس، ریک پارکر آدم خوبی نیست. یک عوضی لوس است که حتما بلایی سر هیثر لندی آورده. وقتی هیثر بیست سالش بود و به نیویورک آمد، با او آشنا شد و تا چهار سال بعد هم مثل سگ از او می ترسید هر کس اطلاعی در این مورد