نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
او با علم به اینکه روث ویل کاکس چیزی را از قلم نمی اندازد، قبل از ترک باشگاه به اتاق او رفت و در حالی که سعی میکرد عادی رفتار کند، گفت:
- امروز هم از آلیس خبری نشد. نکند ساعتی دیگر می آید؟
تام متوجه جرقه ی علاقه مندی به موضوع در چشمان روث شد.
- راستش میخواستم به او زنگ بزنم ببینم چه شده. او خیلی مقید بود و به مدت دو هفته هر روز می آمد. به نظرم طوری شده.
سپس خنده ای موذیانه کرد و ادامه داد:
- چرا حالا زنگ نزنم؟ اگر جواب بدهد به او می گویم که تو سراغش را میگیری و گوشی را به تو میدهم.
تام با حالتی تاسف بار فکر کرد: خداوندا! حالا در باشگاه میپیچد که من و آلیس با هم سرو سری داریم. بعد به خود خاطرنشان کرد: خودت شروع کردی.
با این حال به روث گفت:
- اشکالی ندارد روث، اگر جواب داد گوشی را بده به من.
بعد از اینکه تلفن چهار بار زنگ زد روث گفت:
- چقدر بد، خانه نیست. ولی پیغام گیر روشن است. برایش پیغام میگذارم.
پیام روث این بود که خودش و یک آقای جذاب دلشان می خواهد بدانند چه بلایی سر تو آمده است.
تام فکر کرد: دست کم این طوری چیزی دستگیرم می شود. اگر او خوشش نمیاید با من بیرون بیاید، باید این را بدانم. نکند مشکلی در زندگی اش وجود دارد؟
وقتی تام از باشگاه خارج شد، چند دقیقه ای در خیابان ایستاد و با خود کلنجار رفت که چه کار کند. اگر آلیس را در باشگاه دیده بود از او می خواست شام را با هم بخورند و به سینما بروند. برنامه ی خودش همین بود. فیلمی که

صفحه 204 از 366