نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
را می شناسد. بیل به کیت گفته که بعدازظهر همان روزی که هیثر تصادف کرده، در میهمانسرا با او گپ میزده که سر و کله ی ریک پیدا می شود. ظاهرا هیثر گفتگو را قطع کرده و بی درنگ از آنجا خارج شده.
- آیا او مطمئن بود این مساله همان روز تصادف اتفاق افتاده؟
- این چیزی است که کیت میگفت. حدس میزد هیثر از دیدن ریک ناراحت شده. از او پرسیدم میداند چرا هیثر چنین واکنشی نشان داده؟ و او گفت که ظاهرا چهار سال قبل که هیثر برای اولین بار به نیویورک آمده، گلویش پیش ریک گیر کرده بود.
- خانم فارل، بگذارید سوالی بکنم. شما هشت سال در بنگاه پارکر و پارکر همکار ریک پارکر بودید، درست است؟
- بله، اما ریک تا سه سال پیش در شعبه ی وست ساید کار میکرد.
- و وقتی ماجرای ایزابل وارینگ پیش آمد، او به شما نگفت که هیثر لندی را می شناخته؟
الیسی با همدلی گفت:
- نه، نگفت. آقای بالدوین، باید به شما یادآوری کنم که من اینجا اسیر هستم تا دست کورتیس کالدول به من نرسد، مردی که ریک پارکر نام او را به عنوان خریداری از یک شرکت معتبر به من داد. در بنگاه، ریک تنها کسی بود که با مردی که بعدا قاتل ایزابل وارینگ از کار در آمد، حرف زده بود. آیا گمان میکنید وقتی من در مورد نشان دادن آپارتمان و مشغله ی ذهنی ایزابل وارینگ در مورد دخترش با ریک حرف زدم، طبیعی بود که او بگوید هیثر لندی را می شناخته؟
لیسی فکر کرد: روز بعد از مرگ ایزابل یادداشتها را به پلیس دادم و همان موقع به آنان گفتم که طبق قولی که به ایزابل داده ام، یک نسخه از آن را برای پدر هیثر برده ام. آیا چیزی هم در مورد اینکه

صفحه 200 از 366