نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
نفر دیگر، و شاید هزاران نفری که به تئاتر می روند، او را در حال بازی دیده بودم. مثلا اگر من بگویم رابرت دنیرو را در فیلم دیده ام، معنی اش این است که او را میشناسم؟
بالدوین بی هیچ نشانه ای از بذله گویی در لحن کلامش گفت:
- بسیار خوب، خانم فارل. برو سر اصل مطلب درباره نمایشنامه ی دوست پسر حرف می زدید. بعد چه شد؟
لیسی در حالی که گوشی تلفن را محکم در دست راستش گرفته بود، ناخن دست چپش را کف دستش فشار میداد تا فراموش نکند باید خونسرد باشد. او گفت:
- چون کیت هم در آن نمایشنامه بازی میکرد، مسلما هیثر لندی را میشناخت. بنابراین در مورد هیثر سوال کردم و او سر درد دلش باز شد و براحتی برایم گفت که ایزابل وارینگ از تمام همکاران هیثر پرسیده است که آیا او قبل از مرگ ناراحت به نظر می رسیده یا نه. و اگر ناراحت بوده آیا کسی علتش را می داند؟
به نظر میرسید بالدوین کمی تسکین یافته است، گفت:
- خوبه این از زرنگی ات بوده. دیگر چه گفت؟
- او همان چیزهایی را گفت که تمام دوستان هیثر به ایزابل گفته بودند. به او گفته بود که هیثر ناراحت بوده ولی به هیچ کس دلیل آن را نگفته، حالا هم برای همین به شما زنگ زدم. کیت میگفت خیال دارد به مادر هیثر زنگ بزند و چیزی را که به یاد آورده به او بگوید. البته چون در مسافرت بوده، خبر ندارد ایزابل وارینگ مرده است.
لیسی دوباره سعی کرد آهسته و سنجیده حرف بزند و ادامه داد:
-کیت دوست پسری دارد به نام بیل مریل که در نیویورک زندگی میکند و در بانک چیس کار میکند. ظاهرا او با ریک پارکر دوست است، یا دست کم او

صفحه 199 از 366