نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
حتی شنید که بالدوین خود را معرفی کرد سونسون گوشی را به دست او داد و بعد از اینکه برایش آرزوی موفقیت کرد، بیرون رفت.
لیسی شروع کرد:
- آقای بالدوین، متشکرم که زود جوابم را دادید. گمان میکنم اطلاعاتم خیلی مهم است.
- امیدوارم این طور باشد، خانم فارل. حرف بزنید.
لیسی درد ناشی از رنجش را در سر تا پای خود حس کرد و از ذهنش گذشت: چه عیب داشت می پرسیدی حال و روزت چطور است؟ نمی توانستی کمی مؤدب باشی؟ من که به دلخواه اینجا نیامده ام. من اینجا هستم چون شماها نتوانسته اید قاتل را دستگیر کنید. تقصیر من نیست که شاهد قتل بوده ام.
لیسی آهسته شروع به جمله بندی مطالبش کرد. گویی در غیر این صورت او حرفهایش را نمی فهمید.
- راستش فهمیده ام ریک پارکر، او را به یاد دارید که؟ جزو دار و دسته ی بنگاهی است که برایش کار میکردم. او ساعاتی قبل از مرگ هیثر لندی به میهمانسرای پیست اسکی رفته بوده و ظاهرأ هیثر با دیدن او آشفته میشود.
بالدوین بعد از مکثی طولانی پرسید:
- خانم فارل، شما در مینه سوتا چطور به این اطلاعات دست پیدا کردید؟
لیسی متوجه شد که قبل از تلفن کردن در مورد این افشاگری فکر نکرده است. او هرگز به کسی بروز نداده بود که قبل از تسلیم یادداشتها به کارآگاه اسلون، یک نسخه برای خودش نگه داشته است. او را تهدید کرده بودند که چون یادداشتهای اصلی را از آپارتمان ایزابل برداشته است، تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت. میدانست آنان هرگز باور نخواهند کرد که او نسخه ای برای خودش برداشته صرفا به این دلیل که به قول خود عمل کند و

صفحه 197 از 366