نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
می لی سنت رویس عکس نوه ی پنج ساله اش را در لباس باله به او نشان داده چیزی نمانده بود بغضش بترکد چون یاد خواهرزاده اش بانی افتاده و دلش هوای شهر و دیار خود را کرده بود. اما البته لیسی در این مورد چیزی نگفت.
او با دیدن عکس دخترکی همسن و سال بانی، دلش ضعف میرفت دختر خواهرش را ببیند. وقتی به عکس نگاه میکرد ترانه ای قدیمی به یادش آمد که میگفت، بانی من آن سوی دریاهاست... او را به من بازگردانید... آم، بانی ام را به من بازگردانید...
لیسی فکر کرد: اما بانی من آن سوی دریاها نیست. با هواپیما فقط سه ساعت با من فاصله دارد. و من دارم میروم اطلاعاتی به دادستان بدهم که شاید کمکم کند سوار هواپیما شوم و به خانه ام برگردم.
آنها از کنار دریاچه های متعددی که در سرتاسر شهر وجود داشت، گذشتند. آخرین بارش برف مربوط به یک هفته پیش بود، اما برف های کنار جاده هنوز سفید و دست نخورده به نظر می رسید. کم کم سر و کله ی ستاره ها پیدا میشد.
اگر موقعیتی دیگر بود، می توانستم درک کنم چرا کسی زندگی کردن در اینجا را انتخاب می کند. اما حالا دلم میخواهد به خانه برگردم. احتیاج دارم برگردم.
***
برای برقراری تماس تلفنی، خطی امنیتی به اتاق یکی از هتلها وصل شده بود. قبل از برقراری ارتباط، سونسون به لیسی گفت که در راهرو منتظر می ماند تا او با بالدوین حرف بزند.
لیسی متوجه شد که با اولین زنگ، در آن سوی خط گوشی برداشته شد و

صفحه 196 از 366