بعد از این مکالمه، جرج سونسون به سوی آپارتمان لیسی رفت و در خودرو منتظر ماند. وقتی لیسی از سر کار برگشت، سونسون حتی به او فرصت نداد وارد خانه شود و گفت:
- حضرت آقا دیگر طاقت ندارد و دایم بالا و پایین می برد که با تو حرف بزند. حالا می رویم که این کار را بکنیم.
خودرو به راه افتاد سونسون طبیعتا آرام بود و به نظر نمی رسید گپ زدن را لازم بداند. وقتی لیسی در بخش امنیتی واشنگتن دوره ی آموزش ایمنی میدید، به طور محرمانه فهمیده بود که این کلانتر ایالتی از برنامه ی حفاظتی خوشش نمی آید و به هیچ وجه دلش نمیخواهد با این گونه افراد که دایم جایشان عوض میشود دمخور باشد و معتقد است این کار مثل پرستاری از بچه است.
لیسی از همان روزی که وارد مینیاپولیس شد، تصمیم گرفت طوری رفتار کند که کمترین مزاحمت را برای او داشته باشد، چون در عین حال معتقد بود که متکی بودن به آدمی غریبه به هیچ وجه خوشایند نیست. در عرض چهار ماهی که در این شهر بود تنها تقاضای فوق برنامه اش این بود که سونسون اجازه دهد او به جای خرید از فروشگاه، از حراجهای خانگی خرید کند.
حالا لیسی متوجه شده بود که حرمت خود را نزد این جناب کلانتر حفظ کرده است. سونسون در حالی که ترافیک شب را پشت سر می گذاشت تا به محل امن مورد نظر برسد، درباره ی شغل لیسی سوال کرد:
لیسی گفت:
- کارم را دوست دارم. وقتی کار میکنم، احساس میکنم آدمی تمام و کمال هستم.
لیسی خرناس او را نشانه ی تایید تلقی کرد. در این شهر سونسون تنها کسی بود که او می توانست برایش درد دل کند و بگوید که وقتی
- حضرت آقا دیگر طاقت ندارد و دایم بالا و پایین می برد که با تو حرف بزند. حالا می رویم که این کار را بکنیم.
خودرو به راه افتاد سونسون طبیعتا آرام بود و به نظر نمی رسید گپ زدن را لازم بداند. وقتی لیسی در بخش امنیتی واشنگتن دوره ی آموزش ایمنی میدید، به طور محرمانه فهمیده بود که این کلانتر ایالتی از برنامه ی حفاظتی خوشش نمی آید و به هیچ وجه دلش نمیخواهد با این گونه افراد که دایم جایشان عوض میشود دمخور باشد و معتقد است این کار مثل پرستاری از بچه است.
لیسی از همان روزی که وارد مینیاپولیس شد، تصمیم گرفت طوری رفتار کند که کمترین مزاحمت را برای او داشته باشد، چون در عین حال معتقد بود که متکی بودن به آدمی غریبه به هیچ وجه خوشایند نیست. در عرض چهار ماهی که در این شهر بود تنها تقاضای فوق برنامه اش این بود که سونسون اجازه دهد او به جای خرید از فروشگاه، از حراجهای خانگی خرید کند.
حالا لیسی متوجه شده بود که حرمت خود را نزد این جناب کلانتر حفظ کرده است. سونسون در حالی که ترافیک شب را پشت سر می گذاشت تا به محل امن مورد نظر برسد، درباره ی شغل لیسی سوال کرد:
لیسی گفت:
- کارم را دوست دارم. وقتی کار میکنم، احساس میکنم آدمی تمام و کمال هستم.
لیسی خرناس او را نشانه ی تایید تلقی کرد. در این شهر سونسون تنها کسی بود که او می توانست برایش درد دل کند و بگوید که وقتی