نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
کلاس لاتین اکادمی پلیس افتاد که درباره ی گناهان کبیره ای که سنت پل در موردشان هشدار داده بود، داد سخن میداد: نگذارید در بین شما ذکری از آن به میان آید.
او فکر کرد: حالا این به آن. چقدر دلم میخواهد حالت را جا بیاورم. اما بهتر است خفقان بگیرم. اما خودش نیز بشدت عصبانی بود که هم یادداشتهای اصلی و هم چند ورق از نسخه ی دوم از داخل جعبه ی قفل داری که در اتاق او بود گم شده است.
ظاهرا تقصیر با او بود. او کلید اتاق خود و کلید آن جعبه را به دسته کلیدی وصل کرده بود که در جیب کتش می گذاشت. و همیشه هم کتش را در میاورد و به صندلی اش آویزان میکرد. بنابراین حتما کسی دسته کلید را از جیب او برداشته و از روی آن ساخته بود. بعد هم قبل از اینکه او متوجه شود کلیدها را سر جایش گذاشته بود.
بعد از اینکه یادداشتهای اصلی گم شد، قفلها را عوض کرده بودند اما هنوز عادت نکرده بود کلیدها را از جیب کتش بیرون بیاورد، بعد آن را به پشتی صندلی اش آویزان کند.
او دوباره حواسش را به مکالمه ی تلفنی داد. بالاخره بالدوین از نفس افتاد و اسلون فرصت حرف زدن پیدا کرد.
- من این مساله را دیروز گزارش دادم، قربان. میبایست شما را از ماجرا آگاه میکردم. الان هم برای این زنگ زده ام که در واقع نمی توانم مطمئن باشم جیمی لندی شاهدی معتبر است. او اعتراف کرد که وقتی یادداشتها را از خانم فارل گرفته فقط نظری اجمالی به آنها انداخته. به علاوه، او فقط یکی دو روز آنها را در اختیار داشته.
بالدوین با تشر گفت:
- یادداشتها خیلی زیاد نبود. میشد آنها را در عرض چند ساعت با دقت

صفحه 192 از 366