نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
33

گاری بالدوین بشدت از کوره در رفته و به کارآگاه اسلون گفته بود که تاب تحمل این همه بی دقتی و حماقت را ندارد. اسلون روز قبل به او زنگ زده و خبر داده بود که چند صفحه ی آخر یادداشت هایی که از جیمی لندی گرفته اند، از اداره ی پلیس غیبش زده است.
بالدوین بالحنی عصبانی گفته بود:
- چطور شد که تمام صفحات گم نشده اند؟
- راستش سر نسخه ی اصلی هم همین بلا آمد.
حالا بعد از بیست و چهار ساعت که اسلون پشت خط بود، بالدوین دوباره فرصت پیدا کرده بود دق دل خود را خالی کند و بگوید:
- ما در حال خواندن و بررسی نسخه ی دوم یادداشت هایی بودیم که تو آنها را به ما داده بودی، و متوجه شدیم که چند صفحه ی ظاهرا مهم آنها موجود نیست چون کسی خطر کرده و آنها را از بیخ گوش شما دزدیده. وقتی یادداشتها را گرفتید، آنها را کجا گذاشتید؟ روی صفحه ی اعلانات؟ نسخه ی دوم را کجا گذاشتید؟ در خیابان؟ آیا روی آن اعلامیه ای گذاشتید به این مضمون که:
مدرک قتل! بفرمایید یکی بردارید؟
وقتی اسلون به نطق غزای او گوش میداد، به یاد موعظه ی خودش در

صفحه 191 از 366