نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
موقع صرف دومین فنجان قهوه، لیسی سعی کرد گفتگو را به مردی به نام بیل بکشاند که کیت از او نام برده بود
لیسی شروع کرد:
- آن شب در مورد دوستی حرف زدی که با او قرار داشتی. در مورد بیل... بیل..
- بیل مریل. آدم خوبی است. آقایی به تمام معنا. هر چند اوضاع طوری است که ممکن است تو زرد از آب در بیاید، به هر حال باید امتحانش کنم.
چشمان کیت میدرخشید. او ادامه داد:
- مساله اینجاست که هم من دایم در راه سفر هستم، هم او زیاد سفر میکند.
- چه کاره است؟
- بانکدار است، مربوط به سرمایه گذاری بانکی. مثل اینکه خیال دارد به چین برود.
لیسی در دل دعا کرد: خدایا، نگذار حالا به چین برود.
- در کدام بانک است؟
- چیس
لیسی یاد گرفته بود کاری نکند که حس کنجکاوی کسی تحریک شود. کیت باهوش بود و احتمالا احساس کرده بود که دارد بازجویی میشود. لیسی فکر کرد: من که ته و توی قضیه را در آوردم، پس بگذار هر چه دلش میخواهد بگوید.
سپس گفت:
- به نظرم اگر در یکی از نمایشنامه های برادوی باشی که ده سال روی صحنه است، روزگارت عالی میشود.
کیت با پوزخند گفت:

صفحه 188 از 366