نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
لیسی صندلی مقابل او را از زیر میز بیرون کشید و نشست و گفت:
- ابدا. نمایش چطور پیش می رود؟
- عالی.
هر دوی آنان املت و سالاد و قهوه سفارش دادند. کیت پوزخندی زد و گفت:
- بخور و نمیر.
سپس ادامه داد:
- باید اقرار کنم که کم کم دارم کنجکاو میشوم. امروز صبح با تام حرف زدم و گفتم که برای ناهار با تو قرار دارم. گفت چقدر دلش میخواهد به ما ملحق شود و خیلی به تو سلام رساند.
کیت تکه ای دیگر نان برداشت و گفت:
- تام میگفت که تو یکدفعه تصمیم گرفتی به اینجا بیایی و فقط یک بار در بچگی ات به اینجا آمده بودی. چه چیز باعث شد اینجا در ذهنت باقی بماند؟
جواب سؤال را با سؤال بده.
لیسی گفت:
- تو برای اجرای نمایش دایم در سفر هستی. تا به حال نشده بعضی از شهرها به نظرت بهتر از شهرهای دیگر بیاید؟
- اوه، بله. آن خوب خوبهایش مثل اینجا، و نه چندان خوبهایش، بگذار چیزی در مورد نه چندان خوبهایش برایت تعریف کنم...
خیال لیسی راحت شد وقتی کیت داستان خودش را برای او تعریف میکرد، لیسی فکر کرد: بیشتر کسانی که در کار نمایش هستند این طوری اند. پدرم هم خصوصیت مشابه داشت. یک فهرست خواروبار هم در نظر او جالب بود.

صفحه 187 از 366