نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
لیسی به یاد *جینی بوید* افتاد. او منشی بنگاه پارکر و پارکر بود که همیشه یا شیرینی در دست داشت یا شکلات، و اندازه اش هم همیشه سی و شش بود. چیزی نمانده بود بگوید دختری را می شناسد که... ولی جلوی خودش را گرفت.
سپس گفت.
- در مطب دکتر هم دختری بود که...(و بعد از لحظه ای مکث ادامه داد) البته مدت زیادی آنجا نماند. به هر حال او هم از همین نمونه ها بود که می خورند و چاق نمی شوند.
لیسی فکر کرد: مواظب باش، لیسی. ممکن است می لی سنت رویس در مورد این دخترگیر بدهد و بخواهد به این عنوان که همکار سابق تو بوده، به او زنگ بزند.
اولین تلفن آن روز فقط بابت سلام و احوالپرسی بود. لیسی ساعت دوازده عازم رفتن شد تا به قرارش با کیت برسد. او به رویس قول داد:
- ساعت دو برمیگردم تا اگر بخواهی بیرون بروی، من اینجا باشم. از این به بعد هم یک ساندویچ پشت میزم می خورم.
***
لیسی ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقه وارد رادیسون پلازا شد. کیت قبلا پشت میزی نشسته بود و تکه ای نان می خورد. او به لیسی گفت:
- این هم صبحانه ی من است و هم ناهارم. بنابراین شروع به خوردن کردم. امیدوارم دلخور نشده باشی.
*Ginny Boyd

صفحه 186 از 366