نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
32

صبح روز سه شنبه، وقتی می لی سنت رویس ساعت نه به بنگاه رسید لیسی جلوی در منتظر ایستاده بود. می لی سنت رویس با خنده گفت:
- حقوقت هم که چندان چشمگیر نیست.
لیسی گفت:
- در این مورد به توافق رسیدیم. باید بگویم این شغل را دوست دارم.
خانم رویس در بنگاه را باز کرد و گرمای داخل به آنان خوشامد گفت.
رویس گفت:
- سرمای مینه سوتا تا مغز استخوان آدم رسوخ میکند. خوب، بهتر است اول به کارهای مهم بپردازیم. میروم قهوه درست کنم. تو قهوه را چطوری دوست داری؟
- بدون شیر و شکر.
- *رجینا*، دستیار من که بتازگی بچه دار شده، عادت داشت دو قاشق پر شکر در قهوه اش بریزد، اما حتی یک گرم هم به وزنش اضافه نمیشد. به او میگفتم این دلیل خوبی برای ایجاد کینه و حسادت است.
*Regina

صفحه 185 از 366