است یا مرد؟
او برای تحقیق در باشگاه های ورزشی، نقشه ای دیگر داست. سؤالهای مربوط به بنگاه معاملات املاک به درد آنجا نمی خورد، چون بیشتر افرادی که به این طور اماکن میرفتند، در این رده ی سنی بودند و پیدا کردن فارل از طریق باشگاه های ورزشی خطری بیشتر در بر داشت.
در حقیقت، او می بایست به آنجا میرفت و میگفت دوست دارد در آن باشگاه نام نویسی کند. سپس عکسی از فارل به آنان نشان میداد، عکسی قدیمی که از کتاب سال دانشگاه چیده شده بود ولی چندان فرقی با قیافه ی فعلی فارل نداشت. سپس ادعا می کرد که آن زن دختر اوست که بعد از مشاجره ای خانوادگی خانه را ترک کرده، و اکنون او می خواهد دخترش را پیدا کند چون مادرش از شدت نگرانی بیمار شده است.
تحقیق در باشگاه ورزشی زیاد امیدوار کننده نبود، اما خوشبختانه در آن منطقه باشگاه های زیادی وجود نداشت. بنابراین وقت چندانی هم نمیگرفت.
پنج دقیقه از ساعت ده گذشته بود. ساندی آماده شد تا برای قدم زدن بیرون برود. مرکز خرید تعطیل بود. ویترین های فروشگاه های مجلل در خاموشی فرو رفته بودند و جلب نظر نمی کردند.
ساندی می دانست که رودخانه ی می سی سی پی زیاد از آنجا دور نیست. بنابراین به سمت راست پیچید و به آن سو رفت. عابری تنها که در نظر ببیننده فردی عادی مینمود. مردی حدودا شصت ساله که احتمالا نباید بتنهایی در تاریکی شب قدم بزند.
ناظری که به طور سطحی او را می دید، حتی روحش خبردار نمیشد که در پس پرده چیزی دیگر نهفته است. ساوارانو از لحظه ای که شروع به قدم زدن کرد، دچار شور و شعفی شد که هنگام تعقیب مخفیانه ی قربانی اش به آن دست می یافت و احساس کرد به محل اختفای شکارش نزدیک می شود.
او برای تحقیق در باشگاه های ورزشی، نقشه ای دیگر داست. سؤالهای مربوط به بنگاه معاملات املاک به درد آنجا نمی خورد، چون بیشتر افرادی که به این طور اماکن میرفتند، در این رده ی سنی بودند و پیدا کردن فارل از طریق باشگاه های ورزشی خطری بیشتر در بر داشت.
در حقیقت، او می بایست به آنجا میرفت و میگفت دوست دارد در آن باشگاه نام نویسی کند. سپس عکسی از فارل به آنان نشان میداد، عکسی قدیمی که از کتاب سال دانشگاه چیده شده بود ولی چندان فرقی با قیافه ی فعلی فارل نداشت. سپس ادعا می کرد که آن زن دختر اوست که بعد از مشاجره ای خانوادگی خانه را ترک کرده، و اکنون او می خواهد دخترش را پیدا کند چون مادرش از شدت نگرانی بیمار شده است.
تحقیق در باشگاه ورزشی زیاد امیدوار کننده نبود، اما خوشبختانه در آن منطقه باشگاه های زیادی وجود نداشت. بنابراین وقت چندانی هم نمیگرفت.
پنج دقیقه از ساعت ده گذشته بود. ساندی آماده شد تا برای قدم زدن بیرون برود. مرکز خرید تعطیل بود. ویترین های فروشگاه های مجلل در خاموشی فرو رفته بودند و جلب نظر نمی کردند.
ساندی می دانست که رودخانه ی می سی سی پی زیاد از آنجا دور نیست. بنابراین به سمت راست پیچید و به آن سو رفت. عابری تنها که در نظر ببیننده فردی عادی مینمود. مردی حدودا شصت ساله که احتمالا نباید بتنهایی در تاریکی شب قدم بزند.
ناظری که به طور سطحی او را می دید، حتی روحش خبردار نمیشد که در پس پرده چیزی دیگر نهفته است. ساوارانو از لحظه ای که شروع به قدم زدن کرد، دچار شور و شعفی شد که هنگام تعقیب مخفیانه ی قربانی اش به آن دست می یافت و احساس کرد به محل اختفای شکارش نزدیک می شود.