نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
لیسی به یاد آورد ایزابل در پیامی که برای او گذاشت، گفت که یادداشت های روزانه ی هیثر را پیدا کرده و گمان میکند به چیزی دست یافته که چه بسا ثابت کند مرگ هیثر تصادفی نبوده است.
صبح روز بعد که ایزابل به دفتر کارم زنگ زد، چیزی در این مورد نگفت و وقتی کالدول را به اپارتمان او بردم، در کتابخانه مشغول خواندن یادداشت ها بود. چند ساعت بعد هم مرد.
یادآوری خاطرات ناگهان راه گلویش را بست و آخرین لقمه ی ساندویچ در دهانش ماند. ایزابل درکتابخانه یادداشت های هیثر را میخواند و اشک میریخت. در آخرین لحظات زندگی اش از من خواست یادداشت ها را به پدر هیثر بدهم.
از خود پرسید: آن چیست که مرا آزار می دهد؟ آن روز بعدازظهر وقتی در کتابخانه با ایزابل صحبت میکردم چه چیزی توجهم را جلب کرد؟
او در ذهن خود آن منظره را مجسم کرد. سعی کرد تمرکز کند و افکار گریزانش را سر و سامان دهد. بالاخره از خیرش گذشت چون نتوانست به خاطر بیاورد و به خود گفت: حالا ولش کن. بعدا سعی میکنم ذهنم را متمرکز کنم و با دقت دنبالش بگردم. مگر نه اینکه ذهن من مثل کامیوتر می ماند؟
او در رویای شبانه اش تصویری گنگ از ایزابل داشت که خودکاری سبز رنگ در دست گرفته بود و در حالی که در آخرین دقایق عمرش یادداشت های هیتر را می خواند اشک میریخت.

صفحه 182 از 366