وقتی لیسی به شهر برمیگشت احساس سرخوردگی کرد، چون برای شب برنامه ای نداشت و تصور اینکه باید بتنهایی به آپارتمانش برگردد و برای خود شام درست کند، مشمئز کننده بود. تصمیم گرفت به باشگاه بدنسازی برود و مدتی ورزش کند. شاید دویدن صبح آن روز و ورزش بعدازظهر خسته اش میکرد و می توانست بخوابد.
وقتی به باشگاه رسید، روث ویل کاکس با اشاره او را فراخواند و گفت:
- حدس بزن چه شده. (لحن کلامش مرموز بود) امروز بعدازظهر که نیامدی، اوقات تام لینچ تلخ شد. حتی آمد و از من پرسید که زودتر از او آمده بودی یا نه. گمان میکنم از تو خوشش آمده، آلیس.
لیسی دلش گرفت و فکر کرد: در این صورت او از کسی خوشش آمده که وجود خارجی ندارد.
او فقط نیم ساعت در باشگاه بدنسازی ماند و بعد به خانه رفت. چراغ پیغام گیر چشمک میزد. تام ساعت چهار و نیم زنگ زده و گفته بود: «خیال میکردم تو را در باشگاه می بینم. آلیس، جمعه شب به من خوش گذشت. اگر تا ساعت هفت برگشتی و دیدی حوصله ی بیرون رفتن داری، به من زنگ بزن. شماره من...»
لیسی دکمه ی خاموش را فشار داد و بعد پیام را بی آنکه برای شنیدن شماره تلفن تام صبر کند، پاک کرد این کار آسانتر از این بود که شبی را با فردی سپری کند که اگر در شرایطی دیگر بود، از وجود او لذت می برد ،و دایم راست و دروغ به هم ببافد.
او ساندویچ کالباس خورد و فکر کرد که چه خوراک راحتی! سپس به یاد آورد شب قبل از کشته شدن ایزابل وارینگ هم همین غذا را خوردم. ایزابل زنگ زد. من گوشی را برنداشتم. خسته بودم. دلم نمی خواست با او حرف بزنم.
وقتی به باشگاه رسید، روث ویل کاکس با اشاره او را فراخواند و گفت:
- حدس بزن چه شده. (لحن کلامش مرموز بود) امروز بعدازظهر که نیامدی، اوقات تام لینچ تلخ شد. حتی آمد و از من پرسید که زودتر از او آمده بودی یا نه. گمان میکنم از تو خوشش آمده، آلیس.
لیسی دلش گرفت و فکر کرد: در این صورت او از کسی خوشش آمده که وجود خارجی ندارد.
او فقط نیم ساعت در باشگاه بدنسازی ماند و بعد به خانه رفت. چراغ پیغام گیر چشمک میزد. تام ساعت چهار و نیم زنگ زده و گفته بود: «خیال میکردم تو را در باشگاه می بینم. آلیس، جمعه شب به من خوش گذشت. اگر تا ساعت هفت برگشتی و دیدی حوصله ی بیرون رفتن داری، به من زنگ بزن. شماره من...»
لیسی دکمه ی خاموش را فشار داد و بعد پیام را بی آنکه برای شنیدن شماره تلفن تام صبر کند، پاک کرد این کار آسانتر از این بود که شبی را با فردی سپری کند که اگر در شرایطی دیگر بود، از وجود او لذت می برد ،و دایم راست و دروغ به هم ببافد.
او ساندویچ کالباس خورد و فکر کرد که چه خوراک راحتی! سپس به یاد آورد شب قبل از کشته شدن ایزابل وارینگ هم همین غذا را خوردم. ایزابل زنگ زد. من گوشی را برنداشتم. خسته بودم. دلم نمی خواست با او حرف بزنم.