نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
مضطرب بود. تا زمانی که لیسی زنده بود تهدیدی دائمی برای او به شمار میرفت.
بمحض اینکه مینی بوس ایستاد و او به راه افتاد تا سوار شود، احساس کرد چیزی به پشت پایش خورد. سرش را برگرداند و خود را با زن جوانی که در هواپیما کنار او نشسته بود روبرو دید. چمدان زن به پایش خورده بود
چشمان آنان با هم تلاقی کرد. ساندی نفسی عمیق کشید. آن دو فقط چند سانتی متر با هم فاصله داشتند. هیچ نشانه ای از آشنایی در چهره ی زن دیده نمیشد ولی خنداش عذرخواهانه بود. گفت:
- ببخشید.
در مینی بوس باز شد. ساوارانو سوار شد. زن با وجود دست و پا چلفتی بودن، به او ثابت کرده بود که می تواند بدون ترس از شناخته شدن به لیسی فارل نزدیک شود. این بار فارل فرصت فرار نداشت. اشتباه قبلی دیگر تکرار نمیشد.

صفحه 178 از 366