نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
مردی که از دستشویی بیرون آمد، بیست سال مسن تر از مردی که به آنجا وارد شده بود نشان می داد. سپس به سوی محل کرایه ی خودرو رفت و با نام جیمز برگز اهل فیلادلفیا خودرویی برای خود رزرو کرد. از کیف پولش گواهینامه و کارت اعتباری خود را بیرون آورد. گواهینامه تقلبی بود ولی کارت اعتباری اصل و بر گرفته از حسابی بود که با نام برگز باز شده بود.
وقتی از فرودگاه خارج شد، هوای سرد و مطبوع به او خوشامد گفت. سپس در کنار افرادی که در صف مینی بوس منتظر بودند، ایستاد تا به محل کرایه ی خودرو برود. در مدتی که انتظار می کشید، نقشه ای را که منشی دفتر به او داده بود، بررسی کرد تمام مسیرهای ورود به شهر و خروج از آن، و مدت زمان لازم برای طی مسیر علامت گذاری شده بود. او دوست داشت هر چیزی را با دقت برنامه ریزی کند. جای تعجب نبود، زیرا این روش او بود. ورود نامنتظر آن زن به آپارتمان ایزابل وارینگ او را دستپاچه کرده و عصبانی بود که چرا اشتباه کرده و اجازه داده بود او فرار کند.
او می دانست که توجه به جزییات تنها دلیل آزاد بودنش تا این لحظه بوده است، در صورتی که بسیاری از افرادی که از دارالتأدیب بیرون آمده بودند، گرفتار حبس های دراز مدت شده بودند. تصور حبس لرزه بر اندام او انداخت.
صدای به هم خوردن در سلول... بیدار شدن و آگاهی از اینکه در آنجا به دام افتاده است و دیگر هرگز فرقی نخواهد کرد... این احساس که دیوارها از او محافظت میکنند... چیزی بر او فشار وارد می آورد در حال خفگی است و...
ساندی قطرات عرق را که از روی سرش پایین می آمد و به پیشانی میرسید، احساس کرد. او به خود قول داد: هرگز چنین اتفاقی برایم نخواهد افتاد. ترجیح می دهم بمیرم.
مینی بوس رسید. او با حالتی بی قرار دستش را بلند کرد تا مطمئن شود وسیله ی نقلیه می ایستد. از شروع عملیاتش برای پیدا کردن لیسی فارل

صفحه 177 از 366