جیمی در حالی که سرش را تکان میداد گفت:
- حتما ایزابل در مورد سوال و جواب های دینی بالتیمور مظنون شده.
دیگر صحبتی رد و بدل نشد تا اینکه نیک مارس به اتاق بازپرسی برگشت و پاکتی را به دست جیمی لندی داد.
جیمی با سرعت پاکت را از دست او گرفت و آن را باز کرد. محتویات پاکت را بیرون آورد و نگاهی به آنها انداخت. سپس روی آخرین صفحه مکث کرد آن را خواند، نگاهی به مارس انداخت و پرسید:
- میخواهی از چه سر در بیاوری؟
اسلون از آنچه می دانست بزودی میشنود و دلش نمیخواست بشنود، احساسی بیزار کننده داشت.
لندی گفت:
- این ورقه ها بیشتر از این بود. یکی دو صفحه ی اخر روی کاغذ بی خط نوشته شده بود که الان موجود نیست. یادم می آید که نوشته ها درهم و برهم بود و روی آن لکه های خون دیده میشد... من نتوانستم آن منظره را تحمل کنم. حالا آنها کجا هستند؟ آنها را هم گم کرده اید؟
- حتما ایزابل در مورد سوال و جواب های دینی بالتیمور مظنون شده.
دیگر صحبتی رد و بدل نشد تا اینکه نیک مارس به اتاق بازپرسی برگشت و پاکتی را به دست جیمی لندی داد.
جیمی با سرعت پاکت را از دست او گرفت و آن را باز کرد. محتویات پاکت را بیرون آورد و نگاهی به آنها انداخت. سپس روی آخرین صفحه مکث کرد آن را خواند، نگاهی به مارس انداخت و پرسید:
- میخواهی از چه سر در بیاوری؟
اسلون از آنچه می دانست بزودی میشنود و دلش نمیخواست بشنود، احساسی بیزار کننده داشت.
لندی گفت:
- این ورقه ها بیشتر از این بود. یکی دو صفحه ی اخر روی کاغذ بی خط نوشته شده بود که الان موجود نیست. یادم می آید که نوشته ها درهم و برهم بود و روی آن لکه های خون دیده میشد... من نتوانستم آن منظره را تحمل کنم. حالا آنها کجا هستند؟ آنها را هم گم کرده اید؟