نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
میدهم که دقیقا همان چیزی است که می خواهند، و برق شادی را در چشمانشان میبینم، من هم شاد میشوم. عاشت معامله و چانه زدن هستم.
لیسی این افکار را رها کرد و در عوض گفت:
- قدر مسلم این است که دیگر دلم نمی خواهد در مطب دکتر کار کنم. همیشه شیفته ی این حرفه بوده ام.
- بسیار خوب. بگذار به دکتر بازنشسته ی تو تلفن کنم و با او حرف بزنم. اگر او ضمانت تو را بکند که مطمئنم میکند، بعد میتوانی بیایی و امتحانی بکنی. تلفن او را داری؟
- نه، شماره اش را عوض کرد ثبت هم نشده. دلش نمیخواست بیماران سابقش به او دسترسی داشته باشند.
لیسی از سگرمه های در هم می لی سنت رویس متوجه شد که ظاهرا او احساس کرده جواب لیسی دو پهلوست. به یاد حرف جرج سونسون افتاد که گفته بود پیشنهاد کن یکی دو هفته یا حتی یک ماه مجانی کار خواهی کرد.
لیسی گفت:
- پیشنهادی دارم. مدت یک ماه به من حقوق ندهید. بعد از آن، اگر از کار من خوشتان آمد، مرا استخدام کنید. و اگر به دردتان نخوردم، می توانید به من بگویید بروم پی کارم.
لیسی نگاه زل زده ی می لی سنت رویس را دید و بی آنکه یکه بخورد و جا خالی کند، به آرامی گفت:
- از این کار پشیمان نمی شوید.
خانم رویس شانه ای انداخت و گفت:
- در مینیاپولیس که به سرزمین دریاچه معروف است، این پیشنهادی نیست که بتوان آن را رد کرد.

صفحه 170 از 366