نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
بود. یک میز تحریر و صندلی چرمی که راحت به نظر می رسید در آنجا قرار داشت. راهرویی کوچک این اتاق را به دفتر کار متصل میکرد. او از میان در باز دفتر میتوانست زنی را که پشت میزی کار میکرد، ببیند.
الیسی فکر کرد: آماده ام که شروع کنم، اما به نظرم وقت تلف کردن است. سپس نفسی عمیق کشید. اگر از این معرکه جان سالم به در ببرم و موفق شوم، آماده ام که بزودی در مجمع برادوی هم ظاهر شوم. البته به شرطی که بتوانم به نیویورک برگردم.
بمحض اینکه لیسی در بنگاه را باز کرد صدای زنگی که بالای در لویزان بود ورود او را اطلاع داد. زن سرش را بلند کرد و با دیدن او به سویش آمد.
زن در حالی که دستش را دراز کرده بود تا با او دست دهد، گفت:
- من می لی سنت رویس هستم. حتما شما آلیس کارول هستید.
لیسی بیخود و بی جهت از او خوشش آمد. او زنی جذاب و حدودا هفتاد ساله بود که دور کمر پهن او در کت و دامن بافتنی قهوه ای رنگ خوش دوختش پنهان شده بود. صورت تقریبا بی چین و چروکش عاری از هر گونه آرایش بود. موهای خاکستری شفافش را پشت سرش جمع کرده بود. لیسی به یاد مادربزرگش افتاد.
لبخند او به منزله ی خوشامدگویی بود اما وقتی لیسی نشست، متوجه شد که چشمان آبی تیزبین می لی سنت رویس با جدیت او را برانداز میکند. لیسی خوشحال بود که کت قرمز آلبالویی و شلوار خاکستری پوشیده است. لباس هایش قدیمی ولی جالب و برازنده بود. به علاوه، او اعتقاد داشت این کت و شلوار موقع فروش ملک برایش خوش بمن است و چه بسا این بار هم کمکش کند کار گیر بیاورد.
می لی سنت رویس به صندلی اشاره کرد و خودش هم روبروی او نشست. سپس بالحنی پوزش خواهانه گفت:

صفحه 168 از 366