نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- هیچ کس هم نخواهد شناخت.
و وقتی ساندی به یاد حالت چشمان متعجب دکتر نیکل به هنگام مرگ افتاد، لرزشی بدنش را فرا گرفت. با خود گفت: دلم نمی خواهد دوباره آن ماجرا را مرور کنم. و لبخندی تحقیرآمیز نثار زن بغل دستی اش کرد و مجله ای برداشت و آن را باز کرد.
در حالی که وانمود میکرد مشغول خواندن مجله است، نقشه اش را مرور کرد. برای مدت دو هفته در هتل رادیسون پلازا با نام جلی *جیمز برگز* اتاق گرفته بود و اگر در آن مدت فارل را پیدا نمی کرد به هتلی دیگر می رفت چون قصد نداشت با اقامتی طولانی شک کسی را برانگیزد.
به او گفته شده بود ممکن است فارل را در چه جاهایی پیدا کند. فارل در نیویورک به طور مرتب به باشگاه های ورزشی میرفت و منطقی بود اگر در مینیاپولیس هم به اماکنی مشابه برود. بنابراین او ابتدا می بایست سری به باشگاه های ورزشی میزد. مردم که عادت های خود را عوض نمیکنند.
فارل از علاقمندان تئاتر بود و تئاتر مینیاپولیس هم هفته ای یک نمایش روی صحنه می آورد. بنابراین تئاتر *تایرون گائری* هم مکانی دیگر برای جستجو بود.
تنها شغلی که فارل داشت، کار در بنگاه معاملات املاک بود، و اگر تصمیم به کار کردن می گرفت، احتمال اینکه به سراغ کار در بنگاه ها برود زیاد بود.
ساوارانو دو شاهد دیگر را نیز که مانند لیسی تحت برنامه ی حفاظت بودند، از بین برده بود و می دانست که دولت معرفهای دروغین در اختیار کسی نمیگذارد.
او میدانست بیشتر افراد تحت برنامه ی حفاظتی شغل خود را از جاهای
*James Burges<br />*Tyrone Gary

صفحه 165 از 366