نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
این صدای زنی بیست و هشت - نه ساله بود که در طول پرواز کنار او نشسته بود. او با دیدن زن تا حدی به یاد لیسی فارل افتاد اما به هر حال لیسی فارل در ذهن او جا داشت چون برای خاطر او بود که به مینیاپولیس میرفت. او فکر کرد که لیسی فارل تنها کسی است که می تواند او را شناسایی و قاتل بودن او را ثابت کند بنابراین مستحق زنده ماندن نیست و به پایان زندگی اش نیز چیزی نمانده است.
او به طور مختصر با زن موافقت کرد و جواب داد:
- بله، همین طور است.
لو متوجه نگاه علاقمند زن شد. در واقع، او نظر زن را به خود جلب کرده بود. دکتر *ایوان ینکل*، جراح پلاستیک روس که دو سال پیش چهره ای تازه به او داده بود، بیشک نابغه بود، اندازه ی بینی او کوچکتر شده و برامدگی ناشی از شکستگی که در حادثه ای در مدرسه پیش آمده بود، دیگر وجود نداشت. چاندی زمخت او اکنون شکلی دیگر داشت. گوشهایش صاف و کوچکتر شده بود. ابروان پر پشت قبلی، باریکتر و فاصله ی آن بیشتر شده بود. دکتر نیکل پلکهای روی هم افتاده ی او را نیز ترمیم کرده و گودی زیر چشمانش را هم از بین برده بود. موهای قهوه ای تیره ی او اکنون حنایی رنگ بود که به همین دلیل نام *ساندی* را برای خود انتخاب کرده بود. لنز آبی روشن نیز تغییر چهره اش را کامل کرده بود.
وقتی دکتر نیکل باندپیچی صورت او را باز میکرد، با غرور و سرفرازی گفته بود:
- معرکه شده ای، ساندی. هیچ کس نمی تواند تو را بشناسد.
*Ivan Ynkel<br />*Sandy یکی از معانی این واژه حنایی است.

صفحه 164 از 366