نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
میتوانستند با هم سلام و علیک داشته باشند.
تام می دانست که این طرز فکر او به صورت لطیفه بین دوستانش رد و بدل می شود. چندی پیش، یکی از دوستانش به او گفته بود «تام، تو ادم خوبی هستی. اما باور کن اگر دوباره به دختری زنگ نزنی، بدون تو هم می تواند سر کند.»
وقتی تام این گفتگو را به یاد آورد در دل تصدیق کرد که اگر با آلیس کارول قرار بگذارد و بعد دوباره به او زنگ نزند، معلوم است که آلیس بدون او هم می تواند سر کند.
تام فکر کرد: چیزی در او وجود دارد. سپس به ساعتش نگاه کرد یک ساعت تا شروع برنامه اش مانده بود. او زیاد از خودش حرف نزد. به نظر میرسید از سوال و جواب هم خوشش نمی آید.
اولین باری که در باشگاه بدنسازی با هم قهوه خورده بودند، وقتی تام در مورد نقل مکان به مینیاپولیس شوخی کرده بود. به نظر نمی رسید او خوشش امده باشد و وقتی جمعه شب در تئاتر پیش در آمد نمایشنامه را می نواختند، تام متوجه شده بود که او چشمانش پر از اشک شده است.
بعضی دخترها وقتی دوست پسرشان در میهمانی آنان را تنها بگذارد ناراحت میشوند. اما وقتی مردم دور تام جمع شدند و او سرگرم گفتگو با آنان شد آلیس عین خیالش نبود.
وقتی الیس و کیت با هم حرف میزدند، تام تصادفا شنیده بود که او میگوید سه بار نمایشنامه ی «من و پادشاه» را دیده است و در مورد اجرای جدید نمایشنامه ی «دوست پسر» نیز اطلاعات کافی داشت.
لباسهای گران قیمت و مسافرتهای طاق و جفت از هاتفورد به نیویورک برای دیدن تئاتر، چیزی نبود که با حقوق منشیگری مطب جور در بیاید.
تام شانه ای انداخت و دستش را به سوی تلفن دراز کرد. فایده ای نداشت.

صفحه 161 از 366