نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
تا امروز هر وقت برای دویدن می رفت، بشدت نگران و مضطرب بود مبادا سرش را برگرداند و کالدول را با آن چهره ی رنگ پریده و چشمان زل زده پشت سر خود ببیند. اما حالا با تصور اینکه امکان خاتمه یافتن قضیه وجود دارد، مصمم شد به هر نحوی هست زندگی عادی خود را از سر گیرد.
وقتی لیسی وسایلش را جمع میکرد تا جابجا شود، لباس ورزش و دستکش و شال گردن هم برداشته بود، بسرعت آنها را پوشید و عازم بیرون شد. اما بمحض اینکه دستگیره ی در را چرخاند، تلفن زنگ زد اول به دلش افتاد که جواب تلفن را ندهد اما بعد تصمیم گرفت گوشی را بردارد.
صدایی خشک گفت:
- خانم کارول، شما مرا نمیشناسید. من می لی سنت رویس هستم. شنیده ام در زمینه ی کار در بنگاه املاک به دنبال کار می گردید. امروز صبح وندل وودز درباره ی شما با من حرف زد.
لیسی امیدوارنه گفت:
- من به دنبال کار... بهتر است بگویم تازه می خواهم به دنبال کار بگردم.
- وندل خیلی از شما خوشش آمده. پیشنهاد کرد یکدیگر را ملاقات کنیم. دفتر کار من در ادینا است.
فاصله ی ادینا تا خانه ی لیسی حدود پانزده دقیقه بود.
- میدانم کجاست.
- بسیار خوبه نشانی را یادداشت کنید. امروز بعدازظهر وقت دارید؟
***
الیسی اپارتمان را ترک کرد و وقتی در خیابان میدوید، در این فکر بود که اقبال به او رو کرده است. اگر میلی سنت رویس لو را استخدام می کرد، تا

صفحه 159 از 366