نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
که پشت میزش نشسته است. با عجله به سوی او رفت و گفت:
- متاسفم، به نظرم دیر رسیدم.
الکس بلند شد و گونه ی او را بوسید:
- دیر نکردی، ولی صورتت یخ کرده. از نیوجرسی تا اینجا را پیاده آمدی؟
- نه، زود رسیدم و تصمیم گرفتم بروم و روزنامه بخرم.
کارلوس، پیشخدمت همیشگی آنان که همان دور و بر میپلکید جلو آمد و گفت:
- خانم فارل، پالتوتان را به من بدهید. آن کیسه را هم ببرم؟
الکس پیشنهاد کرد:
- آن را پیش خودت نگه دار.
سپس کیسه را از مونا گرفت و روی صندلی خالی کنار او گذاشت.
مثل همیشه شبی خوشایند بود. وقتی قهوه شان را می نوشیدند، الکس دستش را روی دست او گذاشت. مونا بالحنی طعنه آمیز گفت:
- امشب برای تو شب پر کاری نیست. فقط ده بار از جایت بلند شدی و نشستی.
- به نظرم برای همین روزنامه خریدی.
- ابدا فقط به خودم گفتم نگاهی به عنوان هایش می اندازم.
سپس کیفش را برداشت و گفت:
- حالا نوبت من است که بلند شوم. الان برمیگردم.
ساعت یازده و نیم، الکس مونا را تا کنار اتومبیلش همراهی کرد.
ساعت یک، پیامی تلفنی ارسال شد. پیام ساده بود: «به ساندی بگو ظاهرا او در مینیاپولیس است.»

صفحه 155 از 366