نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
مونا ساعت هفت و نیم به پارکینگ خیابان ۴۶ رسید. الکس قبل از ساعت هشت منتظر او نبود. بنابراین مونا وقت داشت کاری را که به ذهنش رسیده بود، انجام دهد.
دکه ی روزنامه فروشی میدان تایمز، روزنامه های شهرهای دیگر را نیز می آورد. او می خواست ببیند آیا روزنامه ی مینیاپولیس را هم دارند یا .نه احساس میکرد اگر با آن شهر آشنایی پیدا کند، با دخترش احساس نزدیکی بیشتری خواهد کرد. از سوی دیگر، تصور اینکه ممکن است لیسی هم این روزنامه را بخواند، به او آرامش میداد.
هوا سرد ولی صاف و بدون ابر بود و او از پیاده روی تا میدان تایمز لذت می برد. فکر کرد: وقتی جی زنده بود، چقدر به اینجا میامدیم. بعد از نمایش با دوستانمان دور هم جمع میشدیم. کیت هیچ وقت مثل لیسی به تئاتر علاقمند نبوده، لیسی مثل پدرش است. به برادوی عشق می ورزد. تا حالا خیلی دلش برای تئاتر تنگ شده.
مونا در دکه ی روزنامه فروشی، روزنامه ی استار تربیون مینیاپولیس را پیدا کرد و به خود گفت که لیسی هم حتما صبح امروز آن را خوانده است. او حتی با لمس کردن روزنامه احساس کرد که به لیسی نزدیک تر شده است.
- خانم، کیسه ی نایلونی هم می خواهید؟
- اوه، بله. لطفا.
مونا در کیفش به دنبال پول خرد میگشت که روزنامه فروش روزنامه را تا کرد و در کیسه نایلونی گذاشت.
***
وقتی مونا به رستوران رسید، جلوی در صف بسته بودند. او الکس را دید

صفحه 154 از 366