برایش تجربه ای دردناک است. و فرستادن گل راهی بود که به او بفهماند احساسش را درک میکند.
مونا به الکس بروز داده بود که لیسی کجا زندگی میکند و گفته بود که حتی کیت هم این موضوع را نمی داند و اگر بفهمد، تصور خواهد کرد مادرش به او اعتماد نداشته است و لطمه خواهد خورد.
حرکت خودروها در بزرگراه وست ساید به کندی پیش می رفت زیرا سمت راست بزرگراه را بسته بودند. مونا در حالی که در ترافیک سنگین پیش می رفت، فکر کرد چقدر خنده دار است که زندگی کیت آرام و راحت پیش میرود، در حالی که برای لیسی این طور نیست.
کیت به دانشکده ی بوستون میرفت که جی را ملاقات کرد. جی دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه تافت بود. آنان عاشق یکدیگر شدند، ازدواج کردند و صاحب سه بچه ی مامانی و خانه ای زیبا و راحت شدند. شاید جی مردی پر افاده بود و گهگاه فخرفروشی می کرد، اما مطمئنا پدر و شوهری خوب و نمونه بود. همین چند روز پیش بود که جی با خرید گردنبندی طلا به شکل برگ که کیت آن را از پشت ویترین جواهرفروشی دیده بود، او را غافلگیر کرده بود.
مونا به یادآورد که کیت میگفت شوهرش میگوید این اواخر کار و کاسبی اش سکه شده است. کیت مدتی نگران بود مبادا اوضاع روبراه نباشد زیرا در فصل پاییز کاملا معلوم بود که جی مشغله ی فکری داشته است.
مونا فکر کرد: لیسی هم سزاوار خوشی و شادمانی است. وقتش رسیده که مردی به دردبخور پیدا کند و تشکیل خانواده دهد. مطمئنم برای این کار آمادگی دارد. ولی در عوض، حالا در شهری غریبه تک و تنهاست و وانمود می کند که کسی دیگر است، زیرا زندگی اش در خطر است.
مونا به الکس بروز داده بود که لیسی کجا زندگی میکند و گفته بود که حتی کیت هم این موضوع را نمی داند و اگر بفهمد، تصور خواهد کرد مادرش به او اعتماد نداشته است و لطمه خواهد خورد.
حرکت خودروها در بزرگراه وست ساید به کندی پیش می رفت زیرا سمت راست بزرگراه را بسته بودند. مونا در حالی که در ترافیک سنگین پیش می رفت، فکر کرد چقدر خنده دار است که زندگی کیت آرام و راحت پیش میرود، در حالی که برای لیسی این طور نیست.
کیت به دانشکده ی بوستون میرفت که جی را ملاقات کرد. جی دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه تافت بود. آنان عاشق یکدیگر شدند، ازدواج کردند و صاحب سه بچه ی مامانی و خانه ای زیبا و راحت شدند. شاید جی مردی پر افاده بود و گهگاه فخرفروشی می کرد، اما مطمئنا پدر و شوهری خوب و نمونه بود. همین چند روز پیش بود که جی با خرید گردنبندی طلا به شکل برگ که کیت آن را از پشت ویترین جواهرفروشی دیده بود، او را غافلگیر کرده بود.
مونا به یادآورد که کیت میگفت شوهرش میگوید این اواخر کار و کاسبی اش سکه شده است. کیت مدتی نگران بود مبادا اوضاع روبراه نباشد زیرا در فصل پاییز کاملا معلوم بود که جی مشغله ی فکری داشته است.
مونا فکر کرد: لیسی هم سزاوار خوشی و شادمانی است. وقتش رسیده که مردی به دردبخور پیدا کند و تشکیل خانواده دهد. مطمئنم برای این کار آمادگی دارد. ولی در عوض، حالا در شهری غریبه تک و تنهاست و وانمود می کند که کسی دیگر است، زیرا زندگی اش در خطر است.