نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
24

مونا فارل به مانهاتان رفت تا شام شنبه را که برنامه ی منظم و همیشگی او بود با الکس کاربین بخورد. او همیشه چشم براه شنبه شب بود، هر چند که الکس به طور مرتب میز را ترک میکرد تا به مشتریان دایمی رستورانش و افراد معروفی که به آنجا می آمدند، خوشامد بگوید.
مونا به او اطمینان خاطر داده بود:
- به من خوش میگذرد واقعا برایم مهم نیست. فراموش نکن که شوهر من نوازنده بود و اصلا نمی دانم در چند تا از برنامه های برادوی تنها نشسته بودم چون او همراه گروه روی صحنه بود.
مونا از پل جرج واشنگتن عبور کرد و در حالی که به سمت جنوب میپیچید تا وارد بزرگراه وست ساید شود، فکر کرد: که حتما از الکس خوشش میامد. جک آدمی بذله گو، شوخ طبع و فوق العاده اجتماعی بود. الکس بمراتب آرامتر از اوست ولی دارای جذبه ای خاص است.
وقتی مونا به یاد گلهایی افتاد که الکس برای او فرستاده بود، لبخندی زد. روی کارت بسادگی نوشته شده بود: «امیدوارم روزت را شاد و روشن کند - الکس»
الکس میدانست که تلفنهای هفتگی لیسی قلب او را به درد می آورد و

صفحه 152 از 366