بازنشستگی است.
بالدوین خشمگین و غضبناک فکر کرد: بنابراین تنها کسی که برای ما باقی میماند، لیسی فارل است. فقط او می تواند ساوارانو را شناسایی کند. اگر حادثه ای برای او رخ دهد، این تعقیب قانونی هم یعنی کشک. البته ما اثر انگشت او را روی در آپارتمان فارل داریم، اما حتی نمیتوانیم ثابت کنیم که او داخل آن جا شده است. فارل تنها کسی است که می تواند او را با قاتل ایزابل وارینگ ربط دهد. بدون وجود او برای شناسایی قاتل باید همه چیز را فراموش کنیم.
تنها اطلاع به درد بخوری که ماموران مخفی بالدوین در مورد ساوارانو کشف کردند این بود که او بشدت از جاهای تنگ و تاریک میترسیده است. یکی از مأموران گفته بود که ساندی ساوارانو دچار کابوس میشده و در رؤیا میدیده که درهای زندان با سر و صدا پشت سر او بسته میشوند.
بالدوین دلش میخواست بداند چه چیز باعث شده است او از لانه ی بازنشستگی خود بیرون بیاید؟ پول کلان؟ لطفی که مجبور بود آن را تلافی کند؟ شاید هم هر دو، و البته شور و شعف تعقیب. ساوارانو شکارچی خطرناک بود. یکی از دلایل بیرون آمدن او از مخفیگاه می توانست ملالت باشد. شاید بازنشستگی برایش بینهایت ملال آور بود.
بالدوین سابقای ساوارانو را از حفظ بود: چهل و دو ساله، مغلنون به ده - دوازده قتل، دوران کودکی در مدرسه ی بازپروری بوده، سپس به زندان رفته و بعد از آن هرگز زندانی نشده است. مردی باهوش و قاتلی بالفطره.
بالدوین فکر کرد: اگر جای ساوارانو بودم، احتمالا تنها هدف فعلی ام این بود که لیسی فارل را پیدا کنم و مطمئن شوم که او هرگز فرصت معرفی مرا پیدا نخواهد کرد.
او سرش را تکان داد. از شدت نگرانی چینهایی بر پیشانی اش آشکار شد.
بالدوین خشمگین و غضبناک فکر کرد: بنابراین تنها کسی که برای ما باقی میماند، لیسی فارل است. فقط او می تواند ساوارانو را شناسایی کند. اگر حادثه ای برای او رخ دهد، این تعقیب قانونی هم یعنی کشک. البته ما اثر انگشت او را روی در آپارتمان فارل داریم، اما حتی نمیتوانیم ثابت کنیم که او داخل آن جا شده است. فارل تنها کسی است که می تواند او را با قاتل ایزابل وارینگ ربط دهد. بدون وجود او برای شناسایی قاتل باید همه چیز را فراموش کنیم.
تنها اطلاع به درد بخوری که ماموران مخفی بالدوین در مورد ساوارانو کشف کردند این بود که او بشدت از جاهای تنگ و تاریک میترسیده است. یکی از مأموران گفته بود که ساندی ساوارانو دچار کابوس میشده و در رؤیا میدیده که درهای زندان با سر و صدا پشت سر او بسته میشوند.
بالدوین دلش میخواست بداند چه چیز باعث شده است او از لانه ی بازنشستگی خود بیرون بیاید؟ پول کلان؟ لطفی که مجبور بود آن را تلافی کند؟ شاید هم هر دو، و البته شور و شعف تعقیب. ساوارانو شکارچی خطرناک بود. یکی از دلایل بیرون آمدن او از مخفیگاه می توانست ملالت باشد. شاید بازنشستگی برایش بینهایت ملال آور بود.
بالدوین سابقای ساوارانو را از حفظ بود: چهل و دو ساله، مغلنون به ده - دوازده قتل، دوران کودکی در مدرسه ی بازپروری بوده، سپس به زندان رفته و بعد از آن هرگز زندانی نشده است. مردی باهوش و قاتلی بالفطره.
بالدوین فکر کرد: اگر جای ساوارانو بودم، احتمالا تنها هدف فعلی ام این بود که لیسی فارل را پیدا کنم و مطمئن شوم که او هرگز فرصت معرفی مرا پیدا نخواهد کرد.
او سرش را تکان داد. از شدت نگرانی چینهایی بر پیشانی اش آشکار شد.