نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- عالی بود، آلیس. ولی خیلی دیر است، باید بروم.
سپس از جا برخاست، پشتش را به لیسی کرد و گفت:
- عجیب است که مساله ی هیثر لندی به میان آمد. در فکرش بودم. مادرش نامه ای برای من نوشته و دوباره پرسیده که آیا می توانم دلیلی برای رفتار هیثر در آخرین هفته ی زنده بودنش پیدا کنم؟ آن نامه قبل از اینکه به دست من برسد، به دو شهر دیگر فرستاده شده بود.
کیت لحظه ای مکث کرد سپس سرش را تکان داد و گفت:
- مساله ای هست که ممکن است درباره اش برای او بنویسم، هر چند چیزی را مشخص نمیکند. با یک نفر ملاقات کردم، با *بیل مریل*. تو که او را دیده ای، تام. هیثر را کاملا میشناخت. وقتی اسم هیثر به میان آمد، گفت که هیثر را بعدازظهر همان روز در میهمانسرای پیست اسکی دیده. بیل با عده ای از دوستانش به آنجا رفته بود، از جمله یک مرد عوضی به نام ریک پارکر که در نیویورک بنگاه معاملات ملکی دارد. مثل اینکه همان اوایل که هیثر به نیویورک آمده بود به او کشش پیدا کرده بود. بیل میگفت بمحض اینکه چشم هیثر به پارکر افتاده از میهمانسرا خارج شد. البته شاید چیز مهمی نباشد، اما مادر هیثر نگران است و اصرار دارد در مورد آخرین هفته ی زندگی دخترش جزیی ترین اطلاعات را هم داشته باشد. گمان میکنم فردا صبح قبل از هر کاری برایش نامه می نویسم.
صدای خرد شدن فنجان قهوه ی لیسی بر روی زمین، سکوت خلسه مانندی را که بعد از شنیدن موضوع نامه ی ایزابل به کیت و مطرح شدن نام ریک پارکر در او ایجاد کرده بود، شکست. لیسی در حالی که کمک آنان را برای پاک کردن لکه های قهوه رد میکرد و می کوشید دستپاچگی خود را پنهان کند،
*Bill Meril

صفحه 147 از 366