کیت گفت:
- احتمالا آن هفته ای به دیدن نمایش رفته بودی که من آنفولانزا داشتم و بستری بودم. تنها موقعی بود که در آن نمایش شرکت نکردم.
لیسی که سعی میکرد حالتی بی اعتنا به خود بگیرد گفت:
- یادم میاید هنرپیشه ای جوان نقش اول را بازی میکرد که صدایش عالی بود، دارم سعی میکنم اسمش را به خاطر بیاورم.
کیت بی درنگ گفت:
- هیثر لندی. (سپس رو به تام کرد و ادامه داد) تام، او را به یاد میاری؟ همان که عاشق تو شده بود در تصادف اتومبیل کشته شد.
لیسی پرسید:
- چه اتفاقی افتاد؟
- او، از پیست اسکی استو به خانه برمیگشت که اتومبیلش از جاده منحرف شد. طفلکی مادرش نمیتوانست بپذیرد. به تئاتر می آمد و ما را به حرف میگرفت. دنبال دلیلی میگشت که موضوع تصادف را کشف کند میگفت آن اواخر هیثر از چیزی ناراحت بود، و میخواست بداند آیا ما میدانیم از چه چیز؟
تام پرسید:
- تو میدانی؟
کیت شانه ای انداخت و گفت:
- من به او گفتم که هیثر یک هفته قبل از مرگش کاملا بی قرار بود. من هم مثل او عقیده داشتم هیثر نگران بوده. به او گفتم شاید وقتی هیثر از جاده منحرف شده، حواسش کاملا جمع نبوده.
لیس فکر کرد: به بن بست رسیدم. کیت بیشتر از من نمیداند.
کیت فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت:
- احتمالا آن هفته ای به دیدن نمایش رفته بودی که من آنفولانزا داشتم و بستری بودم. تنها موقعی بود که در آن نمایش شرکت نکردم.
لیسی که سعی میکرد حالتی بی اعتنا به خود بگیرد گفت:
- یادم میاید هنرپیشه ای جوان نقش اول را بازی میکرد که صدایش عالی بود، دارم سعی میکنم اسمش را به خاطر بیاورم.
کیت بی درنگ گفت:
- هیثر لندی. (سپس رو به تام کرد و ادامه داد) تام، او را به یاد میاری؟ همان که عاشق تو شده بود در تصادف اتومبیل کشته شد.
لیسی پرسید:
- چه اتفاقی افتاد؟
- او، از پیست اسکی استو به خانه برمیگشت که اتومبیلش از جاده منحرف شد. طفلکی مادرش نمیتوانست بپذیرد. به تئاتر می آمد و ما را به حرف میگرفت. دنبال دلیلی میگشت که موضوع تصادف را کشف کند میگفت آن اواخر هیثر از چیزی ناراحت بود، و میخواست بداند آیا ما میدانیم از چه چیز؟
تام پرسید:
- تو میدانی؟
کیت شانه ای انداخت و گفت:
- من به او گفتم که هیثر یک هفته قبل از مرگش کاملا بی قرار بود. من هم مثل او عقیده داشتم هیثر نگران بوده. به او گفتم شاید وقتی هیثر از جاده منحرف شده، حواسش کاملا جمع نبوده.
لیس فکر کرد: به بن بست رسیدم. کیت بیشتر از من نمیداند.
کیت فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت: