نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- دوستت از من تعریف میکرد. میگفت من خیلی خوب بودم. دلم می خواهد بیشتر بشنوم.
لیسی به ساعتش نگاه کرد، یک و نیم بود دلش نمیخواست تمام شب را بیدار باشد. پیشنهاد کرد قهوه را در خانه ی او بنوشند. در راه بازگشت به مینیاپولیس اصرار کرد که کیت جلو بنشیند. مطمئن بود آنان مدت زیادی در خانه ی او نخواهند بود و دست کم میتوانند در طول راه درباره ی فامیل وراجی کنند.
لیسی که به خاطر داشت کیت فقط یک هفته در شهر می ماند، در این فکر بود که چطور میتواند از هیثر لندی نام ببرد بی آنکه بی مقدمه و نابجا به نظر برسد.
***
وقتی لیسی بشقاب را روی میز گذاشت، گفت:
- این شیرینی را امروز صبح درست کردم. با ضمانت خودتان آن را امتحان کنید. از دوران دبیرستان تا حالا شیرینی نپخته بودم.
بعد از اینکه لیسی قهوه ریخت، سعی کرد بحث را به جایی بکشاند که بتواند پای هیثر را وسط بکشد. در یادداشتهای هیثر خوانده بود که بعد از نمایش با تام آشنا شده است، و فکر کرد که بگوید نمایشنامه را دیده است ولی کیت را به خاطر نمی آورد.
بنابراین لیسی گفت:
- یک سال و نیم پیش نمایشنامه ی «دوست پسر» را در نیویورک دیدم. امشب در برگه ی برنامه ی نمایش شرح حال تو را خواندم. نوشته بود تو هم در آن شرکت داشتی. ولی مطمئنا اگر تو را دیده بودم، یادم می آمد.

صفحه 145 از 366