نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
جوان و جذابی در کنار او ایستاده و با حالتی دوستانه با هم حرف می زنند، دیگر به او ملحق نشد.
لیسی فکر کرد: ملامتش نمی کنم. او خوش قیافه و خوش لباس و دوست داشتنی است. ظاهرا هیثر هم به همین دلیل مجذوب او شده بود، هر چند دومین باری که در یادداشت هایش از او یاد کرده کلماتش حاکی از این است که یکی از آنان با فردی دیگر سروسِر داشته است.
لیسی در حال نوشیدن آب معدنی، به طرف پنجره رفت. میهمانی در خانه ای اعیانی در محله *وی زاتا* برگزار شده بود محله ای در حومه ی شهر که بیست دقیقه تا مرکز شهر مینیاپولیس فاصله داشت. خانه ی چراغانی شده مشرف به دریاچه ی *مینه تونکالا* بود. او پشت پنجره ایستاد میتوانست در آن سوی زمین چمن پوشیده از برف دریاچه ی یخ زده را ببیند.
احساس کرد خصیصه ی شغلی اش در کار معاملات املاک گل کرده است. مکانی افسانه ای، اثاثیه ای عالی در خانه ای هشتاد ساله، و طراحی ساختی که در هیچ خانه ی نوسازی دیده نمی شود. و در حالی که این افکار از ذهنش میگذشت، برگشت و نگاهی بررسی کننده به اتاق نشیمن انداخت. تقریبا صد نفر در آن جا شده بودند بی آنکه شلوغ به نظر برسد. برای لحظه ای دلش برای کارش در نیویورک تنگ شد. احساس کرد دلش می خواند برای آن ملک مشتری بیاورد آه... شور و شوق معامله... دلم میخواهد به خانه برگردم.
*وندل وودز*، میزبان آن شب به سوی او آمد و گفت:
*Wey Zata<br />*Mina Tunkala<br />* Wandell Woods

صفحه 142 از 366