استعلام از شبکه های تلویزیونی نیویورک داشته ام، اما معتقدم هنوز برای این حرکت زود است.
لیسی گفت:
- *لاری کینگ* از رادیو به تلویزیون رفت و این جابجایی برایش موفقیت به همراه داشت.
- هی، من منم، لاری کینگ هم لاری کینگ است
آنان یک پیتزای کوچک را شریکی می خوردند. چشم لینچ به آخرین تکه ی پیتزا بود، ولی به هر حال آن را در بشقاب لیسی گذاشت.
لیسی مصرانه گفت:
- تو بردار.
- نه، دیگر نمی خواهم...
- ولی در واقع چشمت دنبالش است.
هر دو خندیدند و چند دقیقه ی بعد که رستوران را ترک کردند و وارد خیابان شدند که به تئاتر بروند، لینچ زیر بازوی لیسی را گرفته بود.
لینج گفت:
- حواست باشد. لایه های یخ سیاه در اینجا زیاد است.
و لیسی فکر کرد: ای کاش می دانستی که زندگی من پر از لایه های یخ سیاه است.
***
سومین بار بود که لیسی نمایشنامه ی «من و پادشاه» را می دید. دفعه ی
لیسی گفت:
- *لاری کینگ* از رادیو به تلویزیون رفت و این جابجایی برایش موفقیت به همراه داشت.
- هی، من منم، لاری کینگ هم لاری کینگ است
آنان یک پیتزای کوچک را شریکی می خوردند. چشم لینچ به آخرین تکه ی پیتزا بود، ولی به هر حال آن را در بشقاب لیسی گذاشت.
لیسی مصرانه گفت:
- تو بردار.
- نه، دیگر نمی خواهم...
- ولی در واقع چشمت دنبالش است.
هر دو خندیدند و چند دقیقه ی بعد که رستوران را ترک کردند و وارد خیابان شدند که به تئاتر بروند، لینچ زیر بازوی لیسی را گرفته بود.
لینج گفت:
- حواست باشد. لایه های یخ سیاه در اینجا زیاد است.
و لیسی فکر کرد: ای کاش می دانستی که زندگی من پر از لایه های یخ سیاه است.
***
سومین بار بود که لیسی نمایشنامه ی «من و پادشاه» را می دید. دفعه ی
*Lary King