نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
- اضطرابت را درک میکنم. من هر وقت به *آمهرست* میرفتم، از دوستانم در هاتفورد هم دیدن میکردم. تو کجای هاتفورد زندگی میکردی؟
لیسی در حالی که مجتمعی آپارتمانی را مجسم میکرد که جزیی از تمرین های حفاظتی او بود در دل دعا کرد که خدا کند تام لینچ نگوید دوستانش هم در آنجا زندگی میکردند.
تام در حالی که سرش را آهسته تکان میداد گفت:
- آنجا را نمی شناسم.
سپس به دور و بر نگاهی انداخت و گفت:
- از تزیینات اینجا خوشم میاید.
لیسی قبول داشت که آنجا دنج و راحت است. دیوارها کرم رنگ و با زحمت زیاد طوری نقاشی شده بود که برجسته و تو رفته نشان می داد. فرش ماشینی دست دومی که او از حراج خانگی خریده بود، عتیقه و گران قیمت به نظر می رسید. مبلمان مخمل تیره هر چند کهنه بود، راحت و زیبا بود. میز کنار مبل که بیست دلار برایش آب خورده و پایه هایی به سبک مبل های سلطنتی داشت و روکش چرم آن کمی ترک خورده بود، او را به یاد میزی می انداخت که نمونه های آن در خانه ی پدری اش بود، و به همین دلیل به او آرامش میداد. قفسه های کنار تلویزیون پر از کتاب و اشیای تزیینی ریزی بود که از حراج خانه ها خریده بود.
چیزی نمانده بود از دهان لیسی بپرد که چقدر از خرید از حراجهای خانگی خوشش می آید، ولی جلوی دهان خود را گرفت. فکر کرد که بیشتر مردم خانه ی خود را با اجناس دست دوم تزیین نمیکنند. به هر حال، از تعریف تام تشکر کرد و خوشحال شد که تام پیشنهاد کرد راه بیفتند و بروند.
*Amherst

صفحه 138 از 366